دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3116 ز باد و ساغر فانی حذر کن ورنه دربانی Aوگر چه صد چو خاقانی به تیغ قهر یزدانی

ز قهرستان ظلمانی ایا ای نور ربانی Aکه از حضرت تو برهانی مگر ما را تو برهانی
ایا ساقی عزم تو بدان توقیع جزم توAنشان ما را به بزم تو که آن جا دور گردانی
نه من ماهی و تو آبی نه من شیرم تو مهتابی Aنه من مسکین تو وهابی نه من آنم نه تو آنی
نه من ظلمت نه تو نوری نه من ماتم نه تو سوری Aنه من ویران تو معموری نه من جسمم نه تو جانی
قدح ها را پیاپی کن براق غصه را پی کن Aخرد را بر تو لاشی کن ز ساغرهای روحانی
بیارا بزم دولت را که بر مالیم سبلت راAنواز آن چنگ عشرت را به نعمتهای الحانی
دران مجلس که خوبانند ز شادی پای کوبانندAز بی خویشی تو تا پیشی که چسپک یا گریبانی
ز بی خویشی از آن برتر همی باید یکی گوهرAیکی مهروی سیمین بر مر او را فر سلطانی
دو صد مفتی در آنِ عقلش همی غلطد وزان لعلش Aکه بستانی یکی نقلش زهی بستان دبستانی
همی بیند یکایک را چنان همچون یقین شک راAزده از خشم آهک را به چشم گوهر کانی
حلالش باد نازیدن زهی دید و زهی دیدن Aبتان از خویش دیدن داد خویش آب می دانی
بکشت آن شاه شمس الدین تبریزم بگو آمین Aزهی هم شاه هم شاهین درین تصویر انسانی

3117 عفاک الله می گویم بهر وردی که افزایی Aدلم در خون کشی هر دم جزاک الله فرمایی

جزای قتل عاشق گر وصال دوست خواهد شدAبیا کاین سر نمی دارد از این سودا شکیبایی
خیالت ملکت دل شب کند چون روز نورانی Aسواد نقطه خالت دهد در دیده بینایی
رقیبت را دعای بد نمی گویم ولی خواهم Aکه ظلمت را بر خورشید نبود جای گنجایی
ز درگاه سلیمانم جفای دیو می راندAغلامت باد ای دل گر کلاه از دیو بربایی
وصالش را طلبکاری به دور ما دراز آمدAبه دست آورد دل خاکی وگرنه باد پیمایی
چو شمس از کوی او هر سوی گردان رو و ثابت شوAندارد دلبر این خصلت که گیرد یار هر جایی

3118 مکن دعوی ازین معنی چو این معنی ندیدستی Aغنا منمای با هر کس چو در واقع تهی دستی

ازین میخانه چون دوری و زین پیمانه مخموری Aطبیبی جو که رنجوری مکن هشیار بدمستی
مکن دعوی آزادی خصوصاً پیش آزاده Aکه از دعوی این معنی چو ماهی وار بر شستی
چو خود را در صف مردان چنین بی درد می نامی هلا برخیز و جویا شو چرا بی درد بنشستی
پس از سی سال ناگاهان به کوی ما گذر کردی Aچو ساقی باده پیمودت بنوشیدی و بررستی
بپر و بال شهبازان مکن پرواز بیهوده Aچو عصفوری برو دوری مجو با باز همدستی
مزن لاف خدابینی بدیده تا خدا بینی Aازین دعوی چو بگسستی بدان معنی رسیدستی
بیا از دیده ام بنگر به دیدارش به دیدارش Aچو آوردی به دیدارش چو شمس از خویش وارستی