دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3112 بیا ساقی که مهجورم از آن دلدار پنهانی Aز وصل او نشانم ده ز احوالم چو می دانی

ز نور اوست چشم ما چنین بیننده ای غافل Aشود چشم تو هم روشن گر این اسرار برخوانی
مسیح وقت می آید برای رنگ رز خانه Aکه رنگ بوالعجب آرد بهر تصنیف و دستانی
چه دستان ست کز دستش کند صد رنگ در یکدم Aوگر رنگی یکی آرد از آن جمع پریشانی
ز رنگ او بدانستم که دستش هست بالاترAازین دستی که آب و گل کند نقشش بر ایوانی
رها کن آب و گل بگذر که تا جان و دلت باشدAز جان و دل گذر کن یا ز چون محبوب جانانی
نوای ارغنون جان از آن بانگ صفیر آیدAکه آدم را لواها بود از تایید یزدانی
صفا خواهی بجو او را بهر الوان و هر رنگی Aکه صد نور و صفا یابی از آن محبوب پنهانی
ز عشق شمس تبریزی ست فیض دیده باطن Aزهی تشریف کرمنا زهی انوار ربانی

3113 تویی پای علم جانا به لشکرگاه زیبایی Aکه سلطان سلاطینی و چوپان جمله یغمایی

حلاوت را تو بنیادی که خوان عشق بنهادی Aکه سازد این چنین حلوا جز آن استاد حلوایی
جهان را گر بسوزانی فلک را گر بریزانی Aجهان را صیت می داند که صد نوعش بیارایی
بیا پهلوی من بنشین که خنیدم از دم نبشین Aکه کان لذت و شادی گرفت انوار بخشایی
شگفتست این زمان گردون به الوانهای گوناگون Aزمین کف در حنا دارد به شادی که تو می آیی
به اقبال چنین دشمن بیامد جای خندیدن Aتو خندان روتری با من که باشم من تو مولایی
تویی گلشن منم بلبل تو حاصل بنده لا تحصل Aبیا کافتاد صد غلغل به پستی و بیالایی
تویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلص Aتویی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی
تو ما باشی مها با تو ندانم که منم یا توAشکر هم تو شکر خدا تو بخا که خوش همی خایی
وفادارست میعادت توقف نیست در کارت Aعطا و بخشش سادت نه امروز و نه فردایی

3114 ره از اغیار خالی کن چو عزم کوی ما داری Aنظر بر غیر ما مفکن چو قصد روی ما داری

به ذوق از لا به بالا رو که تا لالای ما کردی Aصدف کن گوهر خود را اگر لؤلؤی ما داری
کسی دیگر چو هویی را مسلم نیست الا هوAبگو یا هو و یا من هو اگر هوهوی ما داری
من آن شمعم که در مجلس مرا پروانه بسیارندAبسوزان خویش را چون او اگر خود بوی ما داری
ز معشوقان هز جایی تو را چون کار بگشایدAحرامت باد اگر رغبت به غیر سوی ما داری
چو طوطی در قفص خو کن اگر شکر همی خواهی Aنوا چون فاخته میزن اگر کوکوی ما داری
حجاب از پیش ره برگیر و دلبر در کنار آورAکه سیلت را یقین کردم که رو با روی ما داری
مسلم آن زمان باشد ترا لاف سرافرازی Aکه در میدان جانبازان سرت را گوی ما داری
درون باطن خود را به نور ما منور کن Aاگر چه ظاهر خود را به جست و جوی ما داری
ز تیر غمزه ات مستم که از جانم گذر کرد اوAکمان شمس دین بینی چو تو بازوی ما داری