دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3111 بیا بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری Aکبوترهای دل ها را تویی شاهین اشکاری

بود جان های پابسته شوند از بند تن رسته Aبود دل های افسرده ز حر تو شود جاری
بسی اشکوفه و دل ها که بنهادند در گل هاAهمی پایند یاران را به دعوتشان بکن یاری
به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشن Aدرآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری
ز بالا الصلایی زن که خندان است این گلشن Aبخندان خار محزون را که تو ساقی اقطاری
دلی دارم پر از آتش بزن بر وی تو آبی خوش Aنه ز آب چشمه جیحون از آن آبی که تو داری
به خاک پای تو امشب مبند از پرسش من لب Aبیا ای خوب خوش مذهب بکن با روح سیاری
چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی Aکه سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری
چرا بستی تو خواب من برای نیکویی کردن Aازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری
زهی بی خوابی شیرین بهیتر از گل و نسرین Aفزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری
به جان پاکت ای ساقی که امشب ترک کن عاقی Aکه جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری
بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف من Aازیرا مرد خواب افکن درآمد شب به کراری
بر این گردش حسد آرد دوار چرخ گردونی Aکه این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری
چه کوتاه است پیش من شب و روز اندر این مستی Aز روز و شب رهیدم من بدین مستی و خماری
حریف من شو ای سلطان به رغم دیده شیطان Aکه تا بینی رخ خوبان سر آن شاهدان خاری
مرا امشب شهنشاهی لطیف و خوب و دلخواهی Aبرآورده ست از چاهی رهانیده ز بیماری
به گرد بام می گردم که جام حارسان خوردم Aتو هم می گرد گرد من گرت عزم است میخواری
چو با مستان او گردی اگر مسی تو زر گردی Aوگر پایی تو سر گردی وگر گنگی شوی قاری
در این دل موج ها دارم سر غواص می خارم Aولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری
دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردم Aخدایا صبرم افزون کن در این آتش به ستاری

3112 بیا ساقی که مهجورم از آن دلدار پنهانی Aز وصل او نشانم ده ز احوالم چو می دانی

ز نور اوست چشم ما چنین بیننده ای غافل Aشود چشم تو هم روشن گر این اسرار برخوانی
مسیح وقت می آید برای رنگ رز خانه Aکه رنگ بوالعجب آرد بهر تصنیف و دستانی
چه دستان ست کز دستش کند صد رنگ در یکدم Aوگر رنگی یکی آرد از آن جمع پریشانی
ز رنگ او بدانستم که دستش هست بالاترAازین دستی که آب و گل کند نقشش بر ایوانی
رها کن آب و گل بگذر که تا جان و دلت باشدAز جان و دل گذر کن یا ز چون محبوب جانانی
نوای ارغنون جان از آن بانگ صفیر آیدAکه آدم را لواها بود از تایید یزدانی
صفا خواهی بجو او را بهر الوان و هر رنگی Aکه صد نور و صفا یابی از آن محبوب پنهانی
ز عشق شمس تبریزی ست فیض دیده باطن Aزهی تشریف کرمنا زهی انوار ربانی

3113 تویی پای علم جانا به لشکرگاه زیبایی Aکه سلطان سلاطینی و چوپان جمله یغمایی

حلاوت را تو بنیادی که خوان عشق بنهادی Aکه سازد این چنین حلوا جز آن استاد حلوایی
جهان را گر بسوزانی فلک را گر بریزانی Aجهان را صیت می داند که صد نوعش بیارایی
بیا پهلوی من بنشین که خنیدم از دم نبشین Aکه کان لذت و شادی گرفت انوار بخشایی
شگفتست این زمان گردون به الوانهای گوناگون Aزمین کف در حنا دارد به شادی که تو می آیی
به اقبال چنین دشمن بیامد جای خندیدن Aتو خندان روتری با من که باشم من تو مولایی
تویی گلشن منم بلبل تو حاصل بنده لا تحصل Aبیا کافتاد صد غلغل به پستی و بیالایی
تویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلص Aتویی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی
تو ما باشی مها با تو ندانم که منم یا توAشکر هم تو شکر خدا تو بخا که خوش همی خایی
وفادارست میعادت توقف نیست در کارت Aعطا و بخشش سادت نه امروز و نه فردایی