دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3109 اگر جاماس و لقمانی وگر تو ماه کنعانی Aوگر زشتی و زیبایی به وقت مرگ درمانی

اگر سلطان و دربانی و یا با داد و احسانی Aوگر با جا و یجایی به وثت مرگ درمانی
اگر تو آسیابانی وگر با باغ و بستانی Aبه دانایی چو لقمانی به وقت مرگ درمانی
اگر تو شاه کرمانی و گر میر خراسانی Aوگر خان بدخشانی به وقت مرگ درمانی
چو مولا را همی خوانی ولی قدرش نمی دانی Aچو خر در گل فرو مانی به وقت مرگ درمانی
وگر در کوه چوپانی وگر محمود سلطانی Aوگر محتاج یکتایی به وقت مرگ درمانی
ز قفچاقی وگر روسی وگر در دیر ناقوسی Aبه خاک آن همی بوسی به وقت مرگ درمانی
اگر با عقل و با رایی وگر پیری و برنایی Aبه عزرائیل برنایی به وقت مرگ درمانی
اگر تو ترکی هندی وگر زاهد وگر رندی Aوگر اعمی و بینایی به وقت مرگ درمانی
اگر شاهی و گر میری اگر برنا و گر پیری Aوگر ققنس چو عنقائی به وقت مرگ درمانی
اگر با عقل و اعزازی وگر با نعمت و نازی Aجهان بهر چه پیمائی به وقت مرگ درمانی
اگر با نام و ناموسی وگر در بند افسوسی Aاگر گویا و خاموشی به وقت مرگ درمانی
اگر تو رستم زالی وگر قارون با مالی Aوگر با قال و با حالی به وقت مرگ درمانی
اگر زرین کمر داری وگر سیمین سپر داری Aبدین منزل گذر داری به وقت مرگ درمانی
اگر رند خراباتی وگر پیر مناجاتی Aوگر صاحب کراماتی به وقت مرگ درمانی
اگر شاهی وگر میری یقین دانم که میمیری Aاگر برنا و گر پیری به وقت مرگ درمانی
قبای نخ همی پوشی شراب سرخ می نوشی Aاجل کرده فراموشی به وقت مرگ درمانی
اگر نادان و دانایی وگر شاه توانایی Aچو موسی گر شبان آیی به وقت مرگ درمانی
اگسر مستی و محمودی وگر از معصیت دوری Aوگر شبلی و منصوری به وقت مرگ درمانی
اگر خورشید اعلایی و گر ماه مصفایی Aوگر نادان و دانایی به وقت مرگ درمانی
چو شمس الدین تبریزی ندیدی و ندیدستی Aاگر مفتی و مولایی به وقت مرگ درمانی

3110 اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی Aو قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی

اخلایی اخلایی، مرا جانیست سودایی Aچو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی
و قولوا: ایها المولی، الا یا نظرة الدنیاAفجدلی نظرة احیا، اذا ما شات ابقایی
اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دست Aکزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه Aفمالم تات لقیاه متی تفرح بلقایی؟!
اخلایی اخلایی، خبر آن کارفرما راAکه سخت از کار رفتم من، مرا کاری بفرمایی
فجد بالروح یا ساقی، و رو منه اشواقی Aولا تبق لنا باقی، سوی تصویر مولایی
اخلایی اخلایی، امانت دست من گیریدAکه مستم، ره نمی دانم، بدان معشوق زیبایی
فجد بالراح لی شکرا، ولا تبق لنا فکراAفها ان لم تکن صرفا، فما زجه ببلوایی
اخلایی اخلایی، به کوی او سپاریدم Aبران خاکم بخسبانید ک آن سرمه ست و بینایی
الا یا ساقی الواهب، ادر من خمرة الراهب Aفلا ندری من الذاهب، ولا ندری من الجایی
اخلایی اخلایی خبر جان را که می دانم Aکه تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی
مغانی الروح! غنوالی، وبالاوتار طنوالی Aو بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی
اخلایی اخلایی، که هر روزی یکی شوری Aبه کوی لولیان افتد، ازان لولی سرنایی
و تبریزا صفوالیها، و شمس الدین تالیهاAفهو مولی موالیها، و مولا کل علیایی
اخلایی اخلایی، زبان پارسی گویم Aکه نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی

3111 بیا بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری Aکبوترهای دل ها را تویی شاهین اشکاری

بود جان های پابسته شوند از بند تن رسته Aبود دل های افسرده ز حر تو شود جاری
بسی اشکوفه و دل ها که بنهادند در گل هاAهمی پایند یاران را به دعوتشان بکن یاری
به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشن Aدرآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری
ز بالا الصلایی زن که خندان است این گلشن Aبخندان خار محزون را که تو ساقی اقطاری
دلی دارم پر از آتش بزن بر وی تو آبی خوش Aنه ز آب چشمه جیحون از آن آبی که تو داری
به خاک پای تو امشب مبند از پرسش من لب Aبیا ای خوب خوش مذهب بکن با روح سیاری
چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی Aکه سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری
چرا بستی تو خواب من برای نیکویی کردن Aازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری
زهی بی خوابی شیرین بهیتر از گل و نسرین Aفزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری
به جان پاکت ای ساقی که امشب ترک کن عاقی Aکه جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری
بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف من Aازیرا مرد خواب افکن درآمد شب به کراری
بر این گردش حسد آرد دوار چرخ گردونی Aکه این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری
چه کوتاه است پیش من شب و روز اندر این مستی Aز روز و شب رهیدم من بدین مستی و خماری
حریف من شو ای سلطان به رغم دیده شیطان Aکه تا بینی رخ خوبان سر آن شاهدان خاری
مرا امشب شهنشاهی لطیف و خوب و دلخواهی Aبرآورده ست از چاهی رهانیده ز بیماری
به گرد بام می گردم که جام حارسان خوردم Aتو هم می گرد گرد من گرت عزم است میخواری
چو با مستان او گردی اگر مسی تو زر گردی Aوگر پایی تو سر گردی وگر گنگی شوی قاری
در این دل موج ها دارم سر غواص می خارم Aولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری
دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردم Aخدایا صبرم افزون کن در این آتش به ستاری