دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3108 الا یا صاحب الذار رایت الحسن فی جاری Aفاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گویدAمگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری
نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام اوAبه هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی Aبه نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری
غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده Aدمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری
همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه Aبه شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری
شب این روز آن باشد فراق آن وصال این Aقدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون Aکه بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش راAکه تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری

3109 اگر جاماس و لقمانی وگر تو ماه کنعانی Aوگر زشتی و زیبایی به وقت مرگ درمانی

اگر سلطان و دربانی و یا با داد و احسانی Aوگر با جا و یجایی به وثت مرگ درمانی
اگر تو آسیابانی وگر با باغ و بستانی Aبه دانایی چو لقمانی به وقت مرگ درمانی
اگر تو شاه کرمانی و گر میر خراسانی Aوگر خان بدخشانی به وقت مرگ درمانی
چو مولا را همی خوانی ولی قدرش نمی دانی Aچو خر در گل فرو مانی به وقت مرگ درمانی
وگر در کوه چوپانی وگر محمود سلطانی Aوگر محتاج یکتایی به وقت مرگ درمانی
ز قفچاقی وگر روسی وگر در دیر ناقوسی Aبه خاک آن همی بوسی به وقت مرگ درمانی
اگر با عقل و با رایی وگر پیری و برنایی Aبه عزرائیل برنایی به وقت مرگ درمانی
اگر تو ترکی هندی وگر زاهد وگر رندی Aوگر اعمی و بینایی به وقت مرگ درمانی
اگر شاهی و گر میری اگر برنا و گر پیری Aوگر ققنس چو عنقائی به وقت مرگ درمانی
اگر با عقل و اعزازی وگر با نعمت و نازی Aجهان بهر چه پیمائی به وقت مرگ درمانی
اگر با نام و ناموسی وگر در بند افسوسی Aاگر گویا و خاموشی به وقت مرگ درمانی
اگر تو رستم زالی وگر قارون با مالی Aوگر با قال و با حالی به وقت مرگ درمانی
اگر زرین کمر داری وگر سیمین سپر داری Aبدین منزل گذر داری به وقت مرگ درمانی
اگر رند خراباتی وگر پیر مناجاتی Aوگر صاحب کراماتی به وقت مرگ درمانی
اگر شاهی وگر میری یقین دانم که میمیری Aاگر برنا و گر پیری به وقت مرگ درمانی
قبای نخ همی پوشی شراب سرخ می نوشی Aاجل کرده فراموشی به وقت مرگ درمانی
اگر نادان و دانایی وگر شاه توانایی Aچو موسی گر شبان آیی به وقت مرگ درمانی
اگسر مستی و محمودی وگر از معصیت دوری Aوگر شبلی و منصوری به وقت مرگ درمانی
اگر خورشید اعلایی و گر ماه مصفایی Aوگر نادان و دانایی به وقت مرگ درمانی
چو شمس الدین تبریزی ندیدی و ندیدستی Aاگر مفتی و مولایی به وقت مرگ درمانی

3110 اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی Aو قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی

اخلایی اخلایی، مرا جانیست سودایی Aچو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی
و قولوا: ایها المولی، الا یا نظرة الدنیاAفجدلی نظرة احیا، اذا ما شات ابقایی
اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دست Aکزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه Aفمالم تات لقیاه متی تفرح بلقایی؟!
اخلایی اخلایی، خبر آن کارفرما راAکه سخت از کار رفتم من، مرا کاری بفرمایی
فجد بالروح یا ساقی، و رو منه اشواقی Aولا تبق لنا باقی، سوی تصویر مولایی
اخلایی اخلایی، امانت دست من گیریدAکه مستم، ره نمی دانم، بدان معشوق زیبایی
فجد بالراح لی شکرا، ولا تبق لنا فکراAفها ان لم تکن صرفا، فما زجه ببلوایی
اخلایی اخلایی، به کوی او سپاریدم Aبران خاکم بخسبانید ک آن سرمه ست و بینایی
الا یا ساقی الواهب، ادر من خمرة الراهب Aفلا ندری من الذاهب، ولا ندری من الجایی
اخلایی اخلایی خبر جان را که می دانم Aکه تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی
مغانی الروح! غنوالی، وبالاوتار طنوالی Aو بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی
اخلایی اخلایی، که هر روزی یکی شوری Aبه کوی لولیان افتد، ازان لولی سرنایی
و تبریزا صفوالیها، و شمس الدین تالیهاAفهو مولی موالیها، و مولا کل علیایی
اخلایی اخلایی، زبان پارسی گویم Aکه نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی