دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3107 الا امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی Aدرافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی

الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده Aکه امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی
درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه Aکی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی
چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه Aکه مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی
برو بی سر به میخانه بخور بی رطل و پیمانه Aکز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی
غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم Aغلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی
چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی Aاگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی
منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهرAهزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی
خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی Aزهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی
چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران Aبدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی
نمی دانی که سلطانی تو عزرائیل شیرانی Aتو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی
عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری Aعجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی
خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی Aزهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی

3108 الا یا صاحب الذار رایت الحسن فی جاری Aفاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گویدAمگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری
نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام اوAبه هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی Aبه نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری
غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده Aدمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری
همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه Aبه شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری
شب این روز آن باشد فراق آن وصال این Aقدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون Aکه بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش راAکه تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری

3109 اگر جاماس و لقمانی وگر تو ماه کنعانی Aوگر زشتی و زیبایی به وقت مرگ درمانی

اگر سلطان و دربانی و یا با داد و احسانی Aوگر با جا و یجایی به وثت مرگ درمانی
اگر تو آسیابانی وگر با باغ و بستانی Aبه دانایی چو لقمانی به وقت مرگ درمانی
اگر تو شاه کرمانی و گر میر خراسانی Aوگر خان بدخشانی به وقت مرگ درمانی
چو مولا را همی خوانی ولی قدرش نمی دانی Aچو خر در گل فرو مانی به وقت مرگ درمانی
وگر در کوه چوپانی وگر محمود سلطانی Aوگر محتاج یکتایی به وقت مرگ درمانی
ز قفچاقی وگر روسی وگر در دیر ناقوسی Aبه خاک آن همی بوسی به وقت مرگ درمانی
اگر با عقل و با رایی وگر پیری و برنایی Aبه عزرائیل برنایی به وقت مرگ درمانی
اگر تو ترکی هندی وگر زاهد وگر رندی Aوگر اعمی و بینایی به وقت مرگ درمانی
اگر شاهی و گر میری اگر برنا و گر پیری Aوگر ققنس چو عنقائی به وقت مرگ درمانی
اگر با عقل و اعزازی وگر با نعمت و نازی Aجهان بهر چه پیمائی به وقت مرگ درمانی
اگر با نام و ناموسی وگر در بند افسوسی Aاگر گویا و خاموشی به وقت مرگ درمانی
اگر تو رستم زالی وگر قارون با مالی Aوگر با قال و با حالی به وقت مرگ درمانی
اگر زرین کمر داری وگر سیمین سپر داری Aبدین منزل گذر داری به وقت مرگ درمانی
اگر رند خراباتی وگر پیر مناجاتی Aوگر صاحب کراماتی به وقت مرگ درمانی
اگر شاهی وگر میری یقین دانم که میمیری Aاگر برنا و گر پیری به وقت مرگ درمانی
قبای نخ همی پوشی شراب سرخ می نوشی Aاجل کرده فراموشی به وقت مرگ درمانی
اگر نادان و دانایی وگر شاه توانایی Aچو موسی گر شبان آیی به وقت مرگ درمانی
اگسر مستی و محمودی وگر از معصیت دوری Aوگر شبلی و منصوری به وقت مرگ درمانی
اگر خورشید اعلایی و گر ماه مصفایی Aوگر نادان و دانایی به وقت مرگ درمانی
چو شمس الدین تبریزی ندیدی و ندیدستی Aاگر مفتی و مولایی به وقت مرگ درمانی