دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3106 فرست باده ی جان را به رسم دلداری Aبدان نشان که مرا بی نشان همی داری

بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی Aز ابر دل قطرات حیات می باری
چه قطره هاست که از حرف عشق می باردAز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری
میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست Aضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری
هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق Aچو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری
از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم Aتهی و پر شده ام دم به دم قدح واری
میان جمع مرا چون قدح چه گردانی Aچو شمع را تو در این جمع در نمی آری
مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین Aکه خاک تبریز از وی بیافت بیداری

3107 الا امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی Aدرافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی

الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده Aکه امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی
درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه Aکی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی
چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه Aکه مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی
برو بی سر به میخانه بخور بی رطل و پیمانه Aکز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی
غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم Aغلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی
چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی Aاگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی
منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهرAهزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی
خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی Aزهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی
چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران Aبدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی
نمی دانی که سلطانی تو عزرائیل شیرانی Aتو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی
عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری Aعجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی
خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی Aزهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی

3108 الا یا صاحب الذار رایت الحسن فی جاری Aفاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گویدAمگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری
نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام اوAبه هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی Aبه نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری
غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده Aدمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری
همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه Aبه شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری
شب این روز آن باشد فراق آن وصال این Aقدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون Aکه بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش راAکه تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری