دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3105 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی Aنهاده جام چو خورشید بر کف دستی

ز نوبهار رخش این جهان گلستانی Aبه پیش قامت زیباش آسمان پستی
فروگرفت مرا مست وار و می گفتم Aبجستمی من از او گر بهانه ای هستی
بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگرAتن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی
بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی Aاگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی
بتاب مفخر ایام شمس تبریزی Aایا فکنده در این بحر نور شستستی

3106 فرست باده ی جان را به رسم دلداری Aبدان نشان که مرا بی نشان همی داری

بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی Aز ابر دل قطرات حیات می باری
چه قطره هاست که از حرف عشق می باردAز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری
میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست Aضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری
هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق Aچو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری
از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم Aتهی و پر شده ام دم به دم قدح واری
میان جمع مرا چون قدح چه گردانی Aچو شمع را تو در این جمع در نمی آری
مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین Aکه خاک تبریز از وی بیافت بیداری

3107 الا امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی Aدرافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی

الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده Aکه امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی
درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه Aکی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی
چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه Aکه مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی
برو بی سر به میخانه بخور بی رطل و پیمانه Aکز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی
غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم Aغلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی
چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی Aاگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی
منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهرAهزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی
خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی Aزهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی
چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران Aبدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی
نمی دانی که سلطانی تو عزرائیل شیرانی Aتو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی
عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری Aعجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی
خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی Aزهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی