دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3104 طواف کعبه دل کن اگر دلی داری Aدلست کعبه معنی تو گل چه پنداری

طواف کعبه صورت حقت بدان فرمودAکه تا به واسطه آن دلی به دست آری
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی Aقبول حق نشود گر دلی بیازاری
بده تو ملکت و مال و دلی به دست آورAکه دل ضیا دهدت در لحد شب تاری
هزار بدره زرگر بری به حضرت حق Aحقت بگوید دل آر اگر به ما آری
که سیم و زر بر ما لاشیست بی مقدارAدلست مطلب ما گر مرا طلبکاری
ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشدAدل خراب که آن را کهی بنشماری
مدار خوار دلی را اگر چه خوار بودAکه بس عزیر عزیزست دل در آن خواری
دل خراب چو منظرگه اله بودAزهی سعادت جانی که کرد معماری
عمارت دل بیچاره دو صدپاره Aز حج و عمره به آید به حضرت باری
کنوز گنج الهی دل خراب بودAکه در خرابه بود دفن گنج بسیاری
کمر به خدمت دل ها ببند چاکروارAکه برگشاید در تو طریق اسراری
گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت Aشوی تو طالب دل ها و کبر بگذاری
چو همعنان تو گردد عنایت دل هاAشود ینابع حکمت ز قلب تو جاری
روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات Aدمت بود چو مسیحا دوای بیماری
برای یک دل موجود گشت هر دو جهان Aشنو تو نکته لولاک از لب قاری
وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی Aز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری
خموش وصف دل اندر بیان نمی گنجدAاگر به هر سر مویی دو صد زبان داری

3105 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی Aنهاده جام چو خورشید بر کف دستی

ز نوبهار رخش این جهان گلستانی Aبه پیش قامت زیباش آسمان پستی
فروگرفت مرا مست وار و می گفتم Aبجستمی من از او گر بهانه ای هستی
بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگرAتن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی
بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی Aاگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی
بتاب مفخر ایام شمس تبریزی Aایا فکنده در این بحر نور شستستی

3106 فرست باده ی جان را به رسم دلداری Aبدان نشان که مرا بی نشان همی داری

بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی Aز ابر دل قطرات حیات می باری
چه قطره هاست که از حرف عشق می باردAز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری
میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست Aضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری
هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق Aچو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری
از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم Aتهی و پر شده ام دم به دم قدح واری
میان جمع مرا چون قدح چه گردانی Aچو شمع را تو در این جمع در نمی آری
مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین Aکه خاک تبریز از وی بیافت بیداری