دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3102 برست جان و دلم از خودی و از هستی Aشدست خاص شهنشاه روح در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه Aزهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ می ندانستم Aچو در درستی آن مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشادAبجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی
طبیب فقر بخست و گرفت گوش مراAکه مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزدAنه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش Aز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

3103 پدید گشت یکی آهوی در این وادی Aبه چشم آتش افکند در همه نادی

همه سوار و پیاده طلب درافتادندAبجهد و جد نه چون تو که سست افتادی
چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد اوAکه هیچ بوی نبردی کسی به استادی
لگام ها بکشیدند تا که واگردندAنمود باز بدیشان فزودشان شادی
چو باز حمله بکردند باز تک برداشت Aکه باد در پی او گم کند همی بادی
بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس Aز هم شدند جدا و بکرد وحادی
یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلطAیکی پی بز کوهی و راه بغدادی
گروه گمشده با همدگر دو قسم شدندAیکی به طمع در آهو یکی به آزادی
جماعتی که بدیشانست میل آن آهوAچو گم شدندی بنمودی آهو آبادی
از این جماعت قومی که خاصتر بودندAبه چشم مست بیاموختشان هم اورادی
چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستندAز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی
جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خودAکه اندک اندک گستاخ کردشان هادی
به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی Aبه شکل های عجایب مثال شیادی
ازانک زهره بدرد دل ضعیفان راAچه تاب دارد خود جان آدمیزادی
که آسمان و زمین بردرد اگر بیندAیکی صفت ز صفت های مبدی بادی
که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدین Aکه او مراست خدیو و مجیر بیدادی
ز عشق او نتوانم که توبه آرم من Aوگر شود به نصیحت هزار عبادی
که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشف Aکز او بیابد بنیاد دید بنیادی
ایا جمال تو را او جمال داد و نمک Aایا کمال تو از رشک او بیفزادی
حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان Aاز آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی
اگر چه طینت تبریز بس شهان زادی Aولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی
کفیل قافیه عمر سایه اش باداAففی الحقیقه منه الدلیل و الحادی

3104 طواف کعبه دل کن اگر دلی داری Aدلست کعبه معنی تو گل چه پنداری

طواف کعبه صورت حقت بدان فرمودAکه تا به واسطه آن دلی به دست آری
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی Aقبول حق نشود گر دلی بیازاری
بده تو ملکت و مال و دلی به دست آورAکه دل ضیا دهدت در لحد شب تاری
هزار بدره زرگر بری به حضرت حق Aحقت بگوید دل آر اگر به ما آری
که سیم و زر بر ما لاشیست بی مقدارAدلست مطلب ما گر مرا طلبکاری
ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشدAدل خراب که آن را کهی بنشماری
مدار خوار دلی را اگر چه خوار بودAکه بس عزیر عزیزست دل در آن خواری
دل خراب چو منظرگه اله بودAزهی سعادت جانی که کرد معماری
عمارت دل بیچاره دو صدپاره Aز حج و عمره به آید به حضرت باری
کنوز گنج الهی دل خراب بودAکه در خرابه بود دفن گنج بسیاری
کمر به خدمت دل ها ببند چاکروارAکه برگشاید در تو طریق اسراری
گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت Aشوی تو طالب دل ها و کبر بگذاری
چو همعنان تو گردد عنایت دل هاAشود ینابع حکمت ز قلب تو جاری
روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات Aدمت بود چو مسیحا دوای بیماری
برای یک دل موجود گشت هر دو جهان Aشنو تو نکته لولاک از لب قاری
وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی Aز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری
خموش وصف دل اندر بیان نمی گنجدAاگر به هر سر مویی دو صد زبان داری