دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3100 ببست خواب مرا جاودانه دلداری Aبه زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری

به خواب هم نتوان دید خواب چشم مراAچو مرده ای که درافتاد در نمکساری
کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی Aکجا گذارد این فتنه صبر صباری
اگر چه کوه بود عقل همچو که بپردAببین چه صرصر باهیبتست این باری

حرف یاء 3101 تا 3200

3101 کسی که باده خورد بامداد زین ساقی Aخمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی

به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب Aچنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی
بیا حیات همه ساقیان بپیما زودAشراب لعل خدایی خاص رواقی
هزار جام پر از زهر داده بود فراق Aرسید معدن تریاق و کرد تریاقی
بیا که دولت نو یافت از تو بخت جوان Aبیا که خلعت نو یافت از تو مشتاقی
چگونه خنده بپوشم انار خندانم Aنبات و قند نتاند نمود سماقی
تویی که جفت کنی هر یتیم را به مرادAکه هیچ جفت نداری به مکرمت طاقی
جهان لهو و لعب کودکانه باده دهدAز توست مستی بالغ که زفت سغراقی
به گرد خانه دل مرا غم همی گرددAبکند دیده ماران زمرد راقی
برآ در آینه شو یا ز پیش چشمم دورAکه زنگ قیصر روم و عدو احداقی
نماید آینه ام عکس روی و قانع نیست Aصور نماید و بخشد مزید براقی
از این گذر کن کامروز تا به شب عیش است Aخراب و مست دریدیم دلق زراقی
بریز بر سر و ریشش سبوی می امروزAهر آنک دم زند از عقل و خوب اخلاقی
چراغ قصر جهان قیصر منست امروزAبه برق عارض رومی و چشم قفچاقی
به باد باده پراکنده گشت ابر سخن Aفرست باده بی ابر را که رزاقی