دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3099 بداد پندم استاد عشق از استادی Aکه هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی

هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی Aز بعد نوش کند نیش اوت فصادی
چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت Aز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی
بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسیدAکه غم نجوید عشرت ز خرمن شادی
مگر زمین مسلم دهد تو را سلطان Aچنانک داد به بشر و جنید بغدادی
چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم Aرسید داد خدا و بمرد بیدادی
به هر کجا که روی ماه بر تو می تابدAمهست نورفشان بر خراب و آبادی
غلام ماه شدی شب تو را به از روزست Aکه پشتدار تو باشد میان هر وادی
خنک تو را و خنک جمله همرهان تو راAکه سعد اکبری و نیکبخت افتادی
به وعده های خوشش اعتماد کن ای جان Aکه شاه مثل ندارد به راست میعادی
به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه Aچنانک اشتر خود را نوا زند حادی

3100 ببست خواب مرا جاودانه دلداری Aبه زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری

به خواب هم نتوان دید خواب چشم مراAچو مرده ای که درافتاد در نمکساری
کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی Aکجا گذارد این فتنه صبر صباری
اگر چه کوه بود عقل همچو که بپردAببین چه صرصر باهیبتست این باری

حرف یاء 3101 تا 3200