دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3097 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی Aدرآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من Aببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی
بده بده که چه آورده ای به تحفه مراAبنه بنه بنشین تا دمی برآسایی
مرو مرو چه سبب زود زود می بروی Aبگو بگو که چرا دیر دیر می آیی
نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت توAزمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی
مجو مجو پس از این زینهار راه جفاAمکن مکن که کشد کار ما به رسوایی
برو برو که چه کژ می روی به شیوه گری Aبیا بیا که چه خوش می خمی به رعنایی

3098 ترش ترش بنشستی بهانه دربستی Aکه ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی

هزار کوزه زرین به جای آن بدهم Aمگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی
تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه Aچه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی
بیا که روز عزیزست مجلسی برسازAولی چو دوش مکن کز میان برون جستی
پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق Aبه خنده گفت بیا کز زحیر وارستی
هزار جان بفزودی اگر دلی بردی Aهزار مرهم دادی اگر تنی خستی
چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی Aچرا نبوسم دستت که صاحب دستی
دلا میی بستان کز خمارها برهی Aچنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی
برو دلا به سعادت به سوی عالم دل Aبه شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی
خموش باش اگر چه که جمله سیمبران Aبه آب زر بنویسند هر چه گفتستی
ضیای حق و امام الهدی حسام الدین Aمجیر خلق به بالای روح از این پستی

3099 بداد پندم استاد عشق از استادی Aکه هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی

هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی Aز بعد نوش کند نیش اوت فصادی
چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت Aز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی
بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسیدAکه غم نجوید عشرت ز خرمن شادی
مگر زمین مسلم دهد تو را سلطان Aچنانک داد به بشر و جنید بغدادی
چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم Aرسید داد خدا و بمرد بیدادی
به هر کجا که روی ماه بر تو می تابدAمهست نورفشان بر خراب و آبادی
غلام ماه شدی شب تو را به از روزست Aکه پشتدار تو باشد میان هر وادی
خنک تو را و خنک جمله همرهان تو راAکه سعد اکبری و نیکبخت افتادی
به وعده های خوشش اعتماد کن ای جان Aکه شاه مثل ندارد به راست میعادی
به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه Aچنانک اشتر خود را نوا زند حادی