دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3096 ز بامداد دلم می جهد به سودایی Aز بامداد پگه می زند یکی رایی

چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت Aکه از پگه دل من گشت آتش افزایی
فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش Aکه آتشست دم او و ناله سقایی
عجب که دوش کجا بوده است این دل من Aکه بر رخ دل من هست تازه صفرایی
به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ Aکه زیر اوست یکی آتشی و دریایی
به خوی آتش او من همی روم ای یار -به حیله ها و به تزویرها و هیهایی
ز دردمیدن عشقش دلم شکست آوردAکه عشق را دم تندست و دل چو سرنایی
به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق Aچه آتشین طلبی و چه آهنین پایی
حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی Aکه تا ز تابش نورش رسد به هر جایی

3097 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی Aدرآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من Aببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی
بده بده که چه آورده ای به تحفه مراAبنه بنه بنشین تا دمی برآسایی
مرو مرو چه سبب زود زود می بروی Aبگو بگو که چرا دیر دیر می آیی
نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت توAزمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی
مجو مجو پس از این زینهار راه جفاAمکن مکن که کشد کار ما به رسوایی
برو برو که چه کژ می روی به شیوه گری Aبیا بیا که چه خوش می خمی به رعنایی

3098 ترش ترش بنشستی بهانه دربستی Aکه ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی

هزار کوزه زرین به جای آن بدهم Aمگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی
تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه Aچه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی
بیا که روز عزیزست مجلسی برسازAولی چو دوش مکن کز میان برون جستی
پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق Aبه خنده گفت بیا کز زحیر وارستی
هزار جان بفزودی اگر دلی بردی Aهزار مرهم دادی اگر تنی خستی
چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی Aچرا نبوسم دستت که صاحب دستی
دلا میی بستان کز خمارها برهی Aچنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی
برو دلا به سعادت به سوی عالم دل Aبه شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی
خموش باش اگر چه که جمله سیمبران Aبه آب زر بنویسند هر چه گفتستی
ضیای حق و امام الهدی حسام الدین Aمجیر خلق به بالای روح از این پستی