دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3095 از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی Aسه شاخ داری کور و کری و گرگینی

میان آب دری و ز آب می پرسی Aمیان گنج زری مس قلب می چینی
خدات گوید تدبیر چشم روشن کن Aتو چشم را بگذاری و می کنی بینی
اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آرAمگو که صبحم صبحی ولی دروغینی
رسید نعره عشرت ز ناصر منصورAغدوت اشربها و الخمار یسقینی
مجردان همه شب نقل و باده می نوشندAدر این خوشی که در افواه سابق الدینی
مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستان Aتو مست بستر گرمی حریف بالینی
چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان Aمراقب ذهبی دشمن مساکینی
گلست قوت تو همچون زنان آبستن Aتو را از آن چه که در روضه و بساتینی
دی و بهار همه سال مار خاک خوردAاگر انار زند خنده تین کند تینی
اگر چه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی Aوگر چه زاده طینی نه سر به سر طینی
هلا خموش که دیوان دف تو تر کردندAکانیس دفتری و طالب دواوینی

3096 ز بامداد دلم می جهد به سودایی Aز بامداد پگه می زند یکی رایی

چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت Aکه از پگه دل من گشت آتش افزایی
فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش Aکه آتشست دم او و ناله سقایی
عجب که دوش کجا بوده است این دل من Aکه بر رخ دل من هست تازه صفرایی
به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ Aکه زیر اوست یکی آتشی و دریایی
به خوی آتش او من همی روم ای یار -به حیله ها و به تزویرها و هیهایی
ز دردمیدن عشقش دلم شکست آوردAکه عشق را دم تندست و دل چو سرنایی
به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق Aچه آتشین طلبی و چه آهنین پایی
حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی Aکه تا ز تابش نورش رسد به هر جایی

3097 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی Aدرآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من Aببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی
بده بده که چه آورده ای به تحفه مراAبنه بنه بنشین تا دمی برآسایی
مرو مرو چه سبب زود زود می بروی Aبگو بگو که چرا دیر دیر می آیی
نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت توAزمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی
مجو مجو پس از این زینهار راه جفاAمکن مکن که کشد کار ما به رسوایی
برو برو که چه کژ می روی به شیوه گری Aبیا بیا که چه خوش می خمی به رعنایی