دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3093 نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی Aبه جای سبزه تو از خاک خوب رویانی

هزار یوسف زیبا برآید از هر چاه Aچو چرخه و رسن حسن را بگردانی
ز بس رونده جانباز جان شدست ارزان Aبه عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی
به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره Aدلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی
چه داند و چه شناسد نوای بلبل مست Aکلاغ بهمنی و لک لک بیابانی
چو اشتهای کریمی به لوت صادق شدAگران نباشد بارانیی به بورانی
نه کمتری تو ز پروانه و حبیب از شمع Aوگر کمی ز پر او چه باد پرانی
هزار جان مقدس بهای جان خسیس Aهمی دهد به کرم یار اینت ارزانی
سجود کرد تو را آفتاب وقت غروب Aببرد دولت و پیروزیی به پیشانی
کسی که ذوق پریشانی چنین غم یافت Aدگر نگوید یا رب مده پریشانی
سوار باد هوا گشت پشه دل من Aکی دید پشه که او می کند سلیمانی
خموش باش و چو ماهی در آب رو پنهان Aبهل تو دعوت عامان چو ز اهل عمانی
خمش که خوان بنهادند وقت خوردن شدAحریف صرفه برد گر تمام برخوانی

3094 بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی Aز رنج های جهان و ز رنج ما چونی

تو همچو عیسی و اندیشه ها جهودانندAز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی
ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیست Aکه از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی
ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلق Aبپرسمت ز وفاهای بی وفا چونی
تو همچو مرغ ز باز اجل گریزانی Aز ترس و جهد بریدن در این هوا چونی
اجل حیات توست ار چه صورتش مرگست Aاگر نه غافلی از وی گریزپا چونی

3095 از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی Aسه شاخ داری کور و کری و گرگینی

میان آب دری و ز آب می پرسی Aمیان گنج زری مس قلب می چینی
خدات گوید تدبیر چشم روشن کن Aتو چشم را بگذاری و می کنی بینی
اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آرAمگو که صبحم صبحی ولی دروغینی
رسید نعره عشرت ز ناصر منصورAغدوت اشربها و الخمار یسقینی
مجردان همه شب نقل و باده می نوشندAدر این خوشی که در افواه سابق الدینی
مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستان Aتو مست بستر گرمی حریف بالینی
چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان Aمراقب ذهبی دشمن مساکینی
گلست قوت تو همچون زنان آبستن Aتو را از آن چه که در روضه و بساتینی
دی و بهار همه سال مار خاک خوردAاگر انار زند خنده تین کند تینی
اگر چه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی Aوگر چه زاده طینی نه سر به سر طینی
هلا خموش که دیوان دف تو تر کردندAکانیس دفتری و طالب دواوینی