دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3089 به اهل پرده اسرارها ببر خبری Aکه پرده های شما بردرید از قمری

نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات Aبرای طلعت آن آفتاب در سمری
برید غیرت شمشیر برکشید و برفت Aکه در چه اید بگفتند نیستمان خبری
برید غیرت واگشت و هر یکی می گفت Aبه ناله های پرآتش که آه واحذری
شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفت Aبه گوش های سراپرده هاش بر خطری
که پاسبان سراپرده جلالت اوAبه نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری
دریغ دیده بختم به کحل خاک درش Aز بهر روشنی چشم یافتی نظری
که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی Aکه مهر و ماه نیابند اندر او اثری
که نسر طایر بگذشت از هوس آن سوAبه اعتماد که او راست بسته بال و پری
یکی مگس ز شکرهای بی کرانه اوAپرید در پی آن نسر و برسکست سری
چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان Aخراب و مست ببینی به هر طرف عمری
به بر و بحر فتادست ولوله شادی Aکه بحر رحمت پوشید قالب بشری
فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلاAسلاح ها بفراغت ز تیغ یا سپری
که ذره های هواها و قطره های بحار -به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری
چو حق خدمت او ماجرا کند آغازAیقین شود همه را زانک نیستشان هنری
نگارگر بگه نقش شهرها می کردAگشاد هندسه را پس مهندسانه دری
چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه Aبرو فتاد شعاعات روح سیمبری
قلم شکست و بیفتاد بی خبر بر جای Aچو مستیان شبانه ز خوردن سکری
تمام چون کنم این را که خاطر از آتش Aهمی گدازد در آب شکر چون شکری

3090 بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی Aشکر ستان هله تا تو شکرستان باشی

بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیوAچو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی
چو عزم بحر کند نوح کشتی اش باشی Aرود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی
گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردی Aگهی چو موسی عمران روی شبان باشی
ز بهر پختن تو آتشیست روحانی Aچو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی
ز آتش ار نگریزی تمام پخته شوی Aچو نان پخته رئیس و عزیز خوان باشی
چو خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنندAمثال نان مدد جان شوی و جان باشی
اگر چه معدن رنجی به صبر گنج شوی Aاگر چه خانه غیبی تو غیب دان باشی
من این بگفتم و از آسمان ندا آمدAبه گوش جان که چنین گر شوی چنان باشی
خمش دهان پی آنست تا شکرخایی Aنه آن که سست فکندی زنخ زنان باشی

3091 اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی Aببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی

خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی Aخدای را تو ببینی به رغم معتزلی
اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریزAگشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی
مگوی غیب کسان را به غیب دان بنگرAزبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی
وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیازAخراب و مست شو ای جان ز باده ازلی
برآر نعره ارنی به طور موسی وارAبزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی
دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی Aتو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی