دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3087 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری Aتو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری

نمی شناسی باشد که خار گل باشدAاگر چه می خلدت عاقبت کند یاری
درون خار گلست و برون خار گلست -به احتیاط نگر تا سر کی می خاری
چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماندAتو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری
غلط تو هم نتوانی نگاه داشت مراAعجب ز شمع تو پروانه را نگه داری
خوشست تلخی دارو و سیلی استادAغنیمتست ز یار وفا جفاکاری
به دست دلبر اگر عاشقی زبون باشدAز عشق و عقل ویست آن نه از سبکساری
به غیر ناز و جفا هر چه می کند معشوق Aمباش ایمن کان فتنه است و طراری
زبون و دستخوش و عشوه می خوریم ای عشق Aاگر دروغ فروشی و گر محال آری
دروغ و عشوه و صدق و محال او حالست Aولیک غیر نبیند به چشم اغیاری

3088 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری Aبهشت گشت جهان زانک تو جهان داری

مثال ده که نروید ز سینه خار غمی Aمثال ده که کند ابر غم گهرباری
مثال ده که نیاید ز صبح غمازی Aمثال ده که نگردد جهان به شب تاری
مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت Aمثال ده که کند توبه خار از خاری
مثال ده که رهد حرص از گداچشمی Aمثال ده که طمع وارهد ز طراری
مثال گر ندهی حسن بی مثال تو بس Aکه مستی دل و جانست و خصم هشیاری
چو شب به خلوت معراج تو مشرف شدAبه آفتاب نظر می کند به صد خواری
ز رشک نیشکرت نی هزار ناله کندAز چنگ هجر تو گیرند چنگ ها زاری
ز تف عشق تو سوزی است در دل آتش کندAهم از هوای تو دارد هوا سبکساری
برای خدمت تو آب در سجود رودAز درد توست بر این خاک رنگ بیماری
ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوع Aبلند کرد سر آن کوه نی ز جباری
که تا نخست برو تابد آن تف خورشیدAنخست او کند آن نور را خریداری
تنا ز کوه بیاموز سر به بالا دارAکه کان عشق خدایی نه کم ز کهساری
مکن به زیر و به بالا به لامکان کن سرAکه هست شش جهت آن جا تو را نگوساری
به دل نگر که دل تو برون شش جهت است Aکه دل تو را برهاند از این جگرخواری
روانه باش به اسرار و می تماشا کن Aز آسمان بپذیر این لطیف رفتاری
چو غوره از ترشی رو به سوی انگوری Aچو نی برو ز نیی جانب شکرباری
حلاوت شکر او گلوی من بگرفت Aبماندم از رخ خوبش ز خوب گفتاری
بگو به عشق که ای عشق خوش گلوگیری Aگه جفا و وفا خوب و خوب کرداری
گلو چو سخت بگیری سبک برآید جان Aدرآیدم ز تو جان چون گلوم افشاری
گلوی خود به رسن زان سپرد خوش منصورAدلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری
ز کودکی تو به پیری روانه ای و دوان Aولیکن آن حرکت نیست فاش و اظهاری

3089 به اهل پرده اسرارها ببر خبری Aکه پرده های شما بردرید از قمری

نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات Aبرای طلعت آن آفتاب در سمری
برید غیرت شمشیر برکشید و برفت Aکه در چه اید بگفتند نیستمان خبری
برید غیرت واگشت و هر یکی می گفت Aبه ناله های پرآتش که آه واحذری
شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفت Aبه گوش های سراپرده هاش بر خطری
که پاسبان سراپرده جلالت اوAبه نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری
دریغ دیده بختم به کحل خاک درش Aز بهر روشنی چشم یافتی نظری
که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی Aکه مهر و ماه نیابند اندر او اثری
که نسر طایر بگذشت از هوس آن سوAبه اعتماد که او راست بسته بال و پری
یکی مگس ز شکرهای بی کرانه اوAپرید در پی آن نسر و برسکست سری
چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان Aخراب و مست ببینی به هر طرف عمری
به بر و بحر فتادست ولوله شادی Aکه بحر رحمت پوشید قالب بشری
فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلاAسلاح ها بفراغت ز تیغ یا سپری
که ذره های هواها و قطره های بحار -به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری
چو حق خدمت او ماجرا کند آغازAیقین شود همه را زانک نیستشان هنری
نگارگر بگه نقش شهرها می کردAگشاد هندسه را پس مهندسانه دری
چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه Aبرو فتاد شعاعات روح سیمبری
قلم شکست و بیفتاد بی خبر بر جای Aچو مستیان شبانه ز خوردن سکری
تمام چون کنم این را که خاطر از آتش Aهمی گدازد در آب شکر چون شکری