دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3085 به حق آنک تو جان و جهان جانداری Aمرا چنانک بپرورده ای چنان داری

به حق حلقه عزت که دام حلق منست Aمرا به حلقه مستان و سرخوشان داری
به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست Aچنان کنی که مرا در میان جان داری
به حق گنج نهانی که در خرابه ماست Aمرا ز چشم همه مردمان نهان داری
به حق باغی کز چشم خلق پنهانست Aرخ نژند مرا همچو ارغوان داری
به حق بام بلندی که صومعه ملکست Aمرا به بام برآری چو نردبان داری
دری که هیچ نبستی به روی ما دربندAاگر ز راحت و از سود ما زیان داری
چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست Aچه حکمتست که نزدیک را فغان داری
در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست Aتو نیز ظاهر می کن اگر بیان داری
به برج آتش فرمود دیگ پالان کن Aبرای پختن خامی چو دیگدان داری
به برج آبی فرمود خاک را تر کن Aبه شکر آنک درون چشمه روان داری
به سعد اکبر فرمود هین هنر بنماAکه از گشایش بی چون ما نشان داری
به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن Aدگر بگو چه کنی چون هنر همان داری
چو کرد ظاهر هجده هزار عالم راAبرای حکمت اظهار اگر عیان داری
هر آنک او هنری دارد او همی کوشدAکه شهره گردد در دانش و عنان داری
هنروری که بپوشد هنر غرض آنست Aکه شهره گردد در ستر و در نهان داری
وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست Aکه شهره گردد در دانش و صوان داری
نه انبیا که رسیدند بهر اظهارندAکه ای نتیجه خاک از درونه کان داری
که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون Aمقام گنجم و تو حبه ای از آن داری
منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی Aمرید پیر شو ار دولت جوان داری
اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش Aدرون خویش بسی رنج و امتحان داری
بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل -بچفس بر کل زیرا کل کلان داری
گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین Aوگر جدا هلیش از یقین گمان داری
دلیل سود ندارد تو را دلیل منم Aچو بی منی نرهی گر دلیل لان داری
اگر دعا نکنم لطف او همی گویدAکه سرد و بسته چرایی بگو زبان داری
بگفتمش که چو جانم روان شود از تن Aشعار شعر مرا با روان روان داری
جواب داد مرا لطف او که ای طالب Aخود این شدست ز اول چه دل طپان داری
دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم Aسخن تو گوی که گفتار جاودان داری
بیار معنی اسما تو شمس تبریزی Aدر آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری

3086 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری Aبگیرد از سر عشاق خواب بیزاری

ستاره سجده کند ماه و زهره حال آردAرها کن خرد و عقل سیر و رهواری
زهی شبی که چنان نجم در طلوع آیدAبه روز روشن بدهد صفات ستاری
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان Aکسی ندید چنین بی هشی و هشیاری
تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبودAکی زهره دارد با آفتاب سیاری
طمع مدار که امشب بر تو آید خواب Aکه برنشست به سیران خدیو بیداری

3087 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری Aتو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری

نمی شناسی باشد که خار گل باشدAاگر چه می خلدت عاقبت کند یاری
درون خار گلست و برون خار گلست -به احتیاط نگر تا سر کی می خاری
چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماندAتو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری
غلط تو هم نتوانی نگاه داشت مراAعجب ز شمع تو پروانه را نگه داری
خوشست تلخی دارو و سیلی استادAغنیمتست ز یار وفا جفاکاری
به دست دلبر اگر عاشقی زبون باشدAز عشق و عقل ویست آن نه از سبکساری
به غیر ناز و جفا هر چه می کند معشوق Aمباش ایمن کان فتنه است و طراری
زبون و دستخوش و عشوه می خوریم ای عشق Aاگر دروغ فروشی و گر محال آری
دروغ و عشوه و صدق و محال او حالست Aولیک غیر نبیند به چشم اغیاری