دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3083 بیا بیا که چو آب حیات درخوردی Aبیا بیا که شفا و دوای هر دردی

بیا بیا که گلستان ثنات می گویدAبیا بیا بنما کز کجاش پروردی
بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت Aنمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی
برآ برآ هله ای آفتاب چون بی توAنمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی
برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست Aکه دیده ها همه گریان و تو در این گردی
بیا بیا که ولی نعمت همه کونی Aکه مخلص دل حیران و مهره نردی
بیا بیا و بیاموز بنده خود راAکه در امامت و تعلیم و آگهی فردی

3084 به جان تو که بگویی وطن کجا داری Aکه سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری

چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروزAکه ساقی می گلگون و رشک گلزاری
سماع باره نبودم تو از رهم بردی Aبه مکر راه زن صد هزار طراری
به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده ست Aبه گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن Aز باد هم چه ربودی که می کند زاری
به کوه ها چه سپردی که گنج ساز شدندAبه بحرها تو بیاموختی گهرباری
به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست Aبه گوش عقل چه گفتی که گشت انواری
چگونه از کف غم می رهانیم در خواب Aچگونه در غم وا می کشی به بیداری
به مثل خواب هزاران طریق و چاره استت Aکه ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری
چنانک عارف بیدار و خفته از دنیاAز خار رست کسی که سرش تو می خاری
به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک Aچه داده ای تو که بی پر کنند طیاری
به ذره های پرنده چه نغمه از تو رسیدAکه گر به کوه رسانی همش به رقص آری
دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی Aچنانک با تو همی پیچد او به مکاری
دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک Aنه های و هوی بماند نه زور و رهواری
خموش کردم و بگریختم ز خود صد بارAکشان کشان تو مرا سوی گفت می آری

3085 به حق آنک تو جان و جهان جانداری Aمرا چنانک بپرورده ای چنان داری

به حق حلقه عزت که دام حلق منست Aمرا به حلقه مستان و سرخوشان داری
به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست Aچنان کنی که مرا در میان جان داری
به حق گنج نهانی که در خرابه ماست Aمرا ز چشم همه مردمان نهان داری
به حق باغی کز چشم خلق پنهانست Aرخ نژند مرا همچو ارغوان داری
به حق بام بلندی که صومعه ملکست Aمرا به بام برآری چو نردبان داری
دری که هیچ نبستی به روی ما دربندAاگر ز راحت و از سود ما زیان داری
چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست Aچه حکمتست که نزدیک را فغان داری
در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست Aتو نیز ظاهر می کن اگر بیان داری
به برج آتش فرمود دیگ پالان کن Aبرای پختن خامی چو دیگدان داری
به برج آبی فرمود خاک را تر کن Aبه شکر آنک درون چشمه روان داری
به سعد اکبر فرمود هین هنر بنماAکه از گشایش بی چون ما نشان داری
به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن Aدگر بگو چه کنی چون هنر همان داری
چو کرد ظاهر هجده هزار عالم راAبرای حکمت اظهار اگر عیان داری
هر آنک او هنری دارد او همی کوشدAکه شهره گردد در دانش و عنان داری
هنروری که بپوشد هنر غرض آنست Aکه شهره گردد در ستر و در نهان داری
وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست Aکه شهره گردد در دانش و صوان داری
نه انبیا که رسیدند بهر اظهارندAکه ای نتیجه خاک از درونه کان داری
که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون Aمقام گنجم و تو حبه ای از آن داری
منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی Aمرید پیر شو ار دولت جوان داری
اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش Aدرون خویش بسی رنج و امتحان داری
بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل -بچفس بر کل زیرا کل کلان داری
گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین Aوگر جدا هلیش از یقین گمان داری
دلیل سود ندارد تو را دلیل منم Aچو بی منی نرهی گر دلیل لان داری
اگر دعا نکنم لطف او همی گویدAکه سرد و بسته چرایی بگو زبان داری
بگفتمش که چو جانم روان شود از تن Aشعار شعر مرا با روان روان داری
جواب داد مرا لطف او که ای طالب Aخود این شدست ز اول چه دل طپان داری
دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم Aسخن تو گوی که گفتار جاودان داری
بیار معنی اسما تو شمس تبریزی Aدر آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری