دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3082 رهید جان دوم از خودی و از هستی Aشده ست صید شهنشاه خویش در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه Aزهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ من ندانستم Aچو در درستی ای مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشادAچو خون بجستم از تن زهی سبک دستی
طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم Aکه مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزدAنه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش Aز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

3083 بیا بیا که چو آب حیات درخوردی Aبیا بیا که شفا و دوای هر دردی

بیا بیا که گلستان ثنات می گویدAبیا بیا بنما کز کجاش پروردی
بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت Aنمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی
برآ برآ هله ای آفتاب چون بی توAنمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی
برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست Aکه دیده ها همه گریان و تو در این گردی
بیا بیا که ولی نعمت همه کونی Aکه مخلص دل حیران و مهره نردی
بیا بیا و بیاموز بنده خود راAکه در امامت و تعلیم و آگهی فردی

3084 به جان تو که بگویی وطن کجا داری Aکه سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری

چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروزAکه ساقی می گلگون و رشک گلزاری
سماع باره نبودم تو از رهم بردی Aبه مکر راه زن صد هزار طراری
به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده ست Aبه گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن Aز باد هم چه ربودی که می کند زاری
به کوه ها چه سپردی که گنج ساز شدندAبه بحرها تو بیاموختی گهرباری
به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست Aبه گوش عقل چه گفتی که گشت انواری
چگونه از کف غم می رهانیم در خواب Aچگونه در غم وا می کشی به بیداری
به مثل خواب هزاران طریق و چاره استت Aکه ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری
چنانک عارف بیدار و خفته از دنیاAز خار رست کسی که سرش تو می خاری
به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک Aچه داده ای تو که بی پر کنند طیاری
به ذره های پرنده چه نغمه از تو رسیدAکه گر به کوه رسانی همش به رقص آری
دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی Aچنانک با تو همی پیچد او به مکاری
دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک Aنه های و هوی بماند نه زور و رهواری
خموش کردم و بگریختم ز خود صد بارAکشان کشان تو مرا سوی گفت می آری