دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3079 بیامدیم دگربار سوی مولایی Aکه تا به زانوی او نیست هیچ دریایی

هزار عقل ببندی به هم بدو نرسدAکجا رسد به مه چرخ دست یا پایی
فلک به طمع گلو را دراز کرد بدوAنیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی
هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش Aکه ریز بر سر ما نیز من و سلوایی
بیامدیم دگربار سوی معشوقی Aکه می رسید به گوش از هواش هیهایی
بیامدیم دگربار سوی آن حرمی Aکه فرق سجده کنش هست آسمان سایی
بیامدیم دگربار سوی آن چمنی Aکه هست بلبل او را غلام عنقایی
بیامدیم بدو کو جدا نبود از ماAکه مشک پر نشود بی وجود سقایی
همیشه مشک بچفسیده بر تن سقاAکه نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی
بیامدیم دگربار سوی آن بزمی Aکه شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی
بیامدیم دگربار سوی آن چرخی Aکه جان چو رعد زند در خمش علالایی
بیامدیم دگربار سوی آن عشقی Aکه دیو گشت ز آسیب او پری زایی
خموش زیر زبان ختم کن تو باقی راAکه هست بر تو موکل غیور لالایی
حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گوAکه نیست درخور آن گفت عقل گویایی

3080 تو نور دیده جان یا دو دیده مایی Aکه شعله شعله به نور بصر درافزایی

تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی توAدو چشم در تو نهاده ست و گشته هرجایی
از آن زمان که چو نی بسته ام کمر پیشت Aحرارتیست درون دل از شکرخایی
ز کان لطف تو نقدست عیش و عشرت ماAنیم به دولت عشق لب تو فردایی
به ذات پاک خداوند کز تو دزدیده ست Aهر آنچ آب حیاتست روح افزایی
ز جوی حسن تو خوبان سبو سبو برده Aبه تشنگان ره عشق کرده سقایی
زهی سعادت آن تشنگان که بوی برند -به اصل چشمه آب خوش مصفایی
سبوی صورت ها را به سنگ برنزنندAخورند آب حیات تو را ز بالایی
خدیو مفخر تبریز شمس دین به حق Aدو صد مراد برآری چنین چو بازآیی

3081 تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی Aمرا چه می نگری کژ به شب خریدستی

چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگان Aکله زدی به زمین بر قبا دریدستی
تظلمی به سلف می کنی مگر پیشین Aکه داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی
غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی -بدیده رخ یوسف که کف بریدستی
ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلت Aچرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی
ز آه و ناله تو بوی مشک می آیدAیقین تو آهوی نافی سمن چریدستی
تو هر چه هستی می باش یک سخن بشنوAاگر چه میوه حکمت بسی بچیدستی
حدیث جان توست این و گفت من چو صداست Aاگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی
تو خویش درد گمان برده ای و درمانی Aتو خویش قفل گمان برده ای کلیدستی
اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلی Aوگر تمام بگویم ابایزیدستی
دریغ از تو که در آرزوی غیری توAجمال خویش ندیدی که بی ندیدستی
تو را کسی بشناسد که اوت کسی کرده ست Aدگر کیست نداند که ناپدیدستی
دلا برو بر یار و مباش بسته خویش Aکه سایح و سبک و چابک و جریدستی
به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعون Aبر شعیب چو موسی فروخزیدستی
چون عمر ماست حدیثش دراز اولیترAچنین درازسخن را بدان کشیدستی
همی دوم پی ظل تو شمس تبریزی Aمگر منم عرفه تو مگر که عیدستی