دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3077 ایا مربی جان از صداع جان چونی Aایا ببرده دل از جمله دلبران چونی

ز زحمت شب ما و ز ناله های صبوح Aکه می رسد به تو ای ماه مهربان چونی
ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت Aز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی
ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی Aایا جهان ملاحت در این جهان چونی
ز آفتاب کی پرسد که چون همی گردی Aبه گلستان که بگوید که گلستان چونی
ز روی زرد بپرسند درد دل چونست Aولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی
چو روی زشت به آیینه گفت چونی توAبگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی
جواب گفت که من بازگونه می پرسم Aمثال کشت که گوید به آسمان چونی
دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکم Aکه تا شراب تو گوید که ای دهان چونی
ز گفت چون تو جویی روان شود در حال Aمیان جان و روانم که ای روان چونی
بگو تو باقی این را که از خمار لبت Aسرم گران شد پرسش که سرگران چونی

3078 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی Aگرسنه آمد و با نان همی کند بینی

ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیزAزهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی
تو را که معدن زر پیش خود همی خواندAنمی روی و قراضه ز خاک می چینی
قراضه هاست ز حسن ازل در این خوبان Aدر آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی
چو کان حسن بچیند قراضه ها ز بتان Aبه آب و گل بنماید که آن نه ای اینی
تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی Aروی به معدن خود زانک جمله زرینی
به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم Aکه شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی
کشیدمت نه دعاها کشند آمین راAکشانه شو سوی من گر چه لنگ تخمینی
به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود راAتو با سعادت و اقبال خود چه در کینی
اگر تو می نروی آن کرم تو را بکشدAچنین کند کرم و رحمت سلاطینی
وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل Aکه یوسفست کشنده تو ابن یامینی
به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشیدAکه صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی
چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام Aتو لایقی بر من من دعا تو آمینی
در آن مکان که مکان نیست قصرها داری Aدر این مکان فنا چون حریص تمکینی
هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن Aتو از لجاج کنون احمدی و پارینی
فداح روح حیاتی فانت تحیینی Aو انت تخلص دیباجتی من الطین
و انت تلبس روحی مکرما حللاAبها اعیش و تکفیننی لتکفینی
ایا مفجر عین تقر عینینی Aسقاها سکراتی و شربها دینی

3079 بیامدیم دگربار سوی مولایی Aکه تا به زانوی او نیست هیچ دریایی

هزار عقل ببندی به هم بدو نرسدAکجا رسد به مه چرخ دست یا پایی
فلک به طمع گلو را دراز کرد بدوAنیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی
هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش Aکه ریز بر سر ما نیز من و سلوایی
بیامدیم دگربار سوی معشوقی Aکه می رسید به گوش از هواش هیهایی
بیامدیم دگربار سوی آن حرمی Aکه فرق سجده کنش هست آسمان سایی
بیامدیم دگربار سوی آن چمنی Aکه هست بلبل او را غلام عنقایی
بیامدیم بدو کو جدا نبود از ماAکه مشک پر نشود بی وجود سقایی
همیشه مشک بچفسیده بر تن سقاAکه نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی
بیامدیم دگربار سوی آن بزمی Aکه شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی
بیامدیم دگربار سوی آن چرخی Aکه جان چو رعد زند در خمش علالایی
بیامدیم دگربار سوی آن عشقی Aکه دیو گشت ز آسیب او پری زایی
خموش زیر زبان ختم کن تو باقی راAکه هست بر تو موکل غیور لالایی
حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گوAکه نیست درخور آن گفت عقل گویایی