دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3075 بیا بیا که تو از نادرات ایامی Aبرادری پدری مادری دلارامی

به نام خوب تو مرده ز گور برخیزدAگزاف نیست برادر چنین نکونامی
تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت Aقبول می کنیش با کژی و با خامی
همی زیم به ستیزه و این هم از گولیست Aکه تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیراAاگر به نقش درآیی عجب گل اندامی
گهی فراق نمایی و چاره آموزی Aگهی رسول فرستی و جان پیغامی
درون روزن دل چون فتاد شعله شمع -بداند این دل شب رو که بر سر بامی
مرادم آنک شود سایه و آفتاب یکی Aکه تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی
محال جوی و محالم بدین گناه مراAقبول می نکند هیچ عالم و عامی
تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی Aبرو برو که مرید عقول و احلامی
اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابی Aمحال هر دو جهان را چو من درآشامی
ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی Aمکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام Aکه بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی

3076 بلندتر شده ست آفتاب انسانی Aزهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی

جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی توAطلسم دلبریی یا تو گنج جانانی
زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت Aکه نامه همه را نانبشته می خوانی
برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان راAچو جان نماند بر جاش عشق بنشانی
دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو راAتو ترجمانبگ سر زبان مرغانی
چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی Aکه آفت نظر جان صد سلیمانی
درید چارق ایمان و کفر در طلبت Aهزارساله از آن سوی کفر و ایمانی
به هر سحر که درخشی خروس جان گویدAبیا که جان و جهانی برو که سلطانی
چو روح من بفزوده ست شمس تبریزی Aبه سوی او برم از باغ روح ریحانی

3077 ایا مربی جان از صداع جان چونی Aایا ببرده دل از جمله دلبران چونی

ز زحمت شب ما و ز ناله های صبوح Aکه می رسد به تو ای ماه مهربان چونی
ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت Aز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی
ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی Aایا جهان ملاحت در این جهان چونی
ز آفتاب کی پرسد که چون همی گردی Aبه گلستان که بگوید که گلستان چونی
ز روی زرد بپرسند درد دل چونست Aولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی
چو روی زشت به آیینه گفت چونی توAبگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی
جواب گفت که من بازگونه می پرسم Aمثال کشت که گوید به آسمان چونی
دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکم Aکه تا شراب تو گوید که ای دهان چونی
ز گفت چون تو جویی روان شود در حال Aمیان جان و روانم که ای روان چونی
بگو تو باقی این را که از خمار لبت Aسرم گران شد پرسش که سرگران چونی