دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3074 مسلم آمد یار مرا دل افروزی Aچه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی

اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست Aرهیدم از کله و از سر و کله دوزی
دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم Aیکی حدیث بیاموزمت بیاموزی
چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک Aاگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی
چو جان جان شده ای ننگ جان و تن چه کشی Aچو کان زر شده ای حبه ای چه اندوزی
به سوی مجلس خوبان بکش حریفان راAبه خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی
شراب لعل رسیده ست نیست انگوری -شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی
هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی Aبپر گزاف پر و بال را چه می سوزی
خمش که خلق ندانند بانگ را ز صداAتویی که دانی پیروزه را ز پیروزی

3075 بیا بیا که تو از نادرات ایامی Aبرادری پدری مادری دلارامی

به نام خوب تو مرده ز گور برخیزدAگزاف نیست برادر چنین نکونامی
تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت Aقبول می کنیش با کژی و با خامی
همی زیم به ستیزه و این هم از گولیست Aکه تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیراAاگر به نقش درآیی عجب گل اندامی
گهی فراق نمایی و چاره آموزی Aگهی رسول فرستی و جان پیغامی
درون روزن دل چون فتاد شعله شمع -بداند این دل شب رو که بر سر بامی
مرادم آنک شود سایه و آفتاب یکی Aکه تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی
محال جوی و محالم بدین گناه مراAقبول می نکند هیچ عالم و عامی
تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی Aبرو برو که مرید عقول و احلامی
اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابی Aمحال هر دو جهان را چو من درآشامی
ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی Aمکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام Aکه بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی

3076 بلندتر شده ست آفتاب انسانی Aزهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی

جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی توAطلسم دلبریی یا تو گنج جانانی
زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت Aکه نامه همه را نانبشته می خوانی
برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان راAچو جان نماند بر جاش عشق بنشانی
دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو راAتو ترجمانبگ سر زبان مرغانی
چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی Aکه آفت نظر جان صد سلیمانی
درید چارق ایمان و کفر در طلبت Aهزارساله از آن سوی کفر و ایمانی
به هر سحر که درخشی خروس جان گویدAبیا که جان و جهانی برو که سلطانی
چو روح من بفزوده ست شمس تبریزی Aبه سوی او برم از باغ روح ریحانی