دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3072 به من نگر که بجز من به هر کی درنگری Aیقین شود که ز عشق خدای بی خبری

بدان رخی بنگر که کو نمک ز حق داردAبود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری
تو را چو عقل پدر بوده ست و تن مادرAجمال روی پدر درنگر اگر پسری
بدانک پیر سراسر صفات حق باشدAوگر چه پیر نماید به صورت بشری
به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریاAبه چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری
هنوز مشکل مانده ست حال پیر تو راAهزار آیت کبری در او چه بی هنری
رسید صورت روحانیی به مریم دل Aز بارگاه منزه ز خشکی و زتری
از آن نفس که در او سر روح پنهان شدAبکرد حامله دل را رسول رهگذری
ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسروAبه وقت جنبش آن حمل تا در او نگری
چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی Aچو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری

3073 بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری Aبیا به دعوت شیرین ما چه می شوری

حیات موج زنان گشته اندر این مجلس Aخدای ناصر و هر سو شراب منصوری
به دست طره خوبان به جای دسته گل Aبه زیر پای بنفشه به جای محفوری
هزار جام سعادت بنوش ای نومیدAبگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری
هزار گونه زلیخا و یوسفند این جاAشراب روح فزای و سماع طنبوری
جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف Aبه پیش مومن و کافر نهاده کافوری
میان بحر عسل بانگ می زند هر جان Aصلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری
فتاده اند به هم عاشقان و معشوقان Aخراب و مست رهیده ز ناز مستوری
قیامت ست همه راز و ماجراها فاش Aکه مرده زنده کند ناله های ناقوری
برآر باز سر ای استخوان پوسیده Aاگر چه سخره ماری و طعمه موری
ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون -بپوش خلعت میری جزای ماموری
تو راست کان گهر غصه دکان بگذارAز نور پاک خوری به که نان تنوری
شکوفه های شراب خدا شکفت بهل Aشکوفه ها و خمار شراب انگوری
جمال حور به از بردگان بلغاری Aشراب روح به از آش های بلغوری
خیال یار به حمام اشک من آمدAنشست مردمک دیده ام به ناطوری
دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی Aچه عار دارد سیاح جان از این عوری
درخت شو هله ای دانه ای که پوسیدی Aتویی خلیفه و دستور ما به دستوری
کی دیده ست چنین روز با چنان روزی Aکه واخرد همه را از شبی و شب کوری
کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضاAجهان شده ست چو سینا و سینه نوری
دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان هاAکه کدخدای مقیمان بیت معموری
مباش بسته مستی خراب باش خراب Aیقین بدانک خرابیست اصل معموری
خراب و مست خدایی در این چمن امروزAهزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری
به دست ساقی تو خاک می شود زر سرخ Aچو خاک پای ویی خسروی و فغفوری
صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست Aتو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری
غلام شعر بدانم که شعر گفته توست Aکه جان جان سرافیل و نفخه صوری
سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است Aکه دیر و دور دهد دست وای از این دوری
ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان Aاگر غفار نباشد بس است مغفوری
کز آن طرف شنوااند بی زبان دل هاAنه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری
بیا که همره موسی شویم تا که طورAکه کلم الله آمد مخاطبه طوری
که دامنم بگرفته ست و می کشد عشقی Aچنانک گرسنه گیرد کنار کندوری
ز دست عشق کی جسته ست تا جهد دل من Aبه قبض عشق بود قبضه قلاجوری

3074 مسلم آمد یار مرا دل افروزی Aچه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی

اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست Aرهیدم از کله و از سر و کله دوزی
دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم Aیکی حدیث بیاموزمت بیاموزی
چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک Aاگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی
چو جان جان شده ای ننگ جان و تن چه کشی Aچو کان زر شده ای حبه ای چه اندوزی
به سوی مجلس خوبان بکش حریفان راAبه خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی
شراب لعل رسیده ست نیست انگوری -شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی
هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی Aبپر گزاف پر و بال را چه می سوزی
خمش که خلق ندانند بانگ را ز صداAتویی که دانی پیروزه را ز پیروزی