دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3069 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری Aنگاه دار نظر از رخ دگر یاری

وگر نه به سینه درآید به غیر آن دلبر -بگو برو که همی ترسم از جگرخواری
هلا مباد که چشمش به چشم تو نگردAدرون چشم تو بیند خیال اغیاری
به من نگر که مرا یار امتحان ها کردAبه حیله برد مرا کشکشان به گلزاری
گلی نمود که گل ها ز رشک او می ریخت Aبتی که جمله بتان پیش او گرفتاری
چنین چنین به تعجب سری بجنبانیدAکه نادرست و غریبست درنگر باری
چنانک گفت طراریم دزد در پی توست Aچو من سپس نگریدم ربود دستاری
ز آب دیده داوود سبزه ها بررست Aبه عذر آنک به نقشی بکرد نظاری
براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت Aنظر به سنبله تر یکی ستمکاری
حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست Aهلا که می نگرد سوی تو خریداری
چو مشتری دو چشم تو حی قیومست Aبه چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری
دهی تو کاله فانی بری عوض باقی Aلطیف مشتریی سودمند بازاری
خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی Aریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری
ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست Aچه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری

3070 اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری Aبه جان من که نترسی و هیچ غم نخوری

اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیست Aیقین بدانک تو در عشق شاه مختصری
ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نی Aکه خشم حق نبود همچو کینه بشری
چو غیر گوهر معشوق گوهری دانی Aتو را گهر نپذیرد ازانک بدگهری
وگر چو حامله لرزان شوی به هر بویی Aز حاملان امانت بدانک بو نبری
پسند خویش رها کن پسند دوست طلب Aکه ماند از شکر آن کس که او کند شکری
ز ذوق خویش مگو با کسی که همدل نیست Aازانک او دگرست و تو خود کسی دگری

3071 دلا همای وصالی بپر چرا نپری Aتو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری

تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکرAبه شکل دل شده ای تا هزار دل ببری
دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی Aز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری
روان چرات نیابد چو پر و بال ویی Aنظر چرات نبیند چو مایه نظری
چه زهره دارد توبه که با تو توبه کندAخبر کی باشد تا با تو ماندش خبری
چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آیدAکه او فنا نشود از مسی به وصف زری
کیست دانه مسکین چو نوبهار آیدAکه دانگیش نگردد فنا پی شجری
کیست هیزم مسکین که چون فتد در نارAبدل نگردد هیزم به شعله شرری
ستاره هاست همه عقل ها و دانش هاAتو آفتاب جهانی که پرده شان بدری
جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموزAاثر نماند از او چون تو شاه بر اثری
کیم بگو من مسکین که با تو من مانم Aفنا شوم من و صد من چو سوی من نگری
کمال وصف خداوند شمس تبریزی Aگذشته ست ز اوهام جبری و قدری