دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3067 تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری Aچگونه رطل گران خوار را به دست آری

به جان من به خرابات آی یک لحظه Aتو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست Aکه پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیارAمجاز بود چنین نام ها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست Aزیان و سود کم و بیش کار بازاری
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابدAملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
سری که درد ندارد چراش می بندی Aچرا نهی تن بی رنج را به بیماری

3068 فرست باده جان را به رسم دلداری Aبدان نشان که مرا بی نشان همی داری

بدان نشان که همه شب چو ماه می تابی Aدرون روزن دل ها برای بیداری
بدان نشان که دمم داده ای از می که خویش Aتهی و پر کنمت دم به دم قدح واری
بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانی Aچو باده را به گرو برده ای نمی آری
از آن میی که اگر بر کلوخ برریزی Aکلوخ مرده برآرد هزار طراری
از آن میی که اگر باغ از او شکوفه کندAز گل گلی بستانی ز خار هم خاری
چو بی تو ناله برآرم ز چنگ هجر تو من Aچو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری
گره گشای خداوند شمس تبریزی Aکه چشم جادوی او زد گره به سحاری

3069 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری Aنگاه دار نظر از رخ دگر یاری

وگر نه به سینه درآید به غیر آن دلبر -بگو برو که همی ترسم از جگرخواری
هلا مباد که چشمش به چشم تو نگردAدرون چشم تو بیند خیال اغیاری
به من نگر که مرا یار امتحان ها کردAبه حیله برد مرا کشکشان به گلزاری
گلی نمود که گل ها ز رشک او می ریخت Aبتی که جمله بتان پیش او گرفتاری
چنین چنین به تعجب سری بجنبانیدAکه نادرست و غریبست درنگر باری
چنانک گفت طراریم دزد در پی توست Aچو من سپس نگریدم ربود دستاری
ز آب دیده داوود سبزه ها بررست Aبه عذر آنک به نقشی بکرد نظاری
براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت Aنظر به سنبله تر یکی ستمکاری
حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست Aهلا که می نگرد سوی تو خریداری
چو مشتری دو چشم تو حی قیومست Aبه چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری
دهی تو کاله فانی بری عوض باقی Aلطیف مشتریی سودمند بازاری
خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی Aریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری
ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست Aچه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری