دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3066 رسید ترکم با چهره های گل وردی Aبگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی

بگفتمش که یکی نامه ای به دست صباAبدادمی عجب آورد گفت گستردی
بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست Aبگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن Aز آفتاب درآموختی جوامردی
بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور راAتو چون مرا تبع او کنی زهی سردی
بقای من چو بدید و زوال خود خورشیدAگرفت در طلبم عادت جهان گردی
سجود کردم و مستغفرانه نالیدم Aبدید اشک مرا در فغان و پردردی
بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی Aبه عشق گفت من و گفتنم درآوردی
بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی Aکه بندگان را با شیر و شهد پروردی
ز لطف های توست آنک سرخ می گویندAبه عرف حیله زر را بدان همه زردی
بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش Aکه زرد گفتی زر را به فن و آزردی

3067 تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری Aچگونه رطل گران خوار را به دست آری

به جان من به خرابات آی یک لحظه Aتو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست Aکه پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیارAمجاز بود چنین نام ها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست Aزیان و سود کم و بیش کار بازاری
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابدAملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
سری که درد ندارد چراش می بندی Aچرا نهی تن بی رنج را به بیماری

3068 فرست باده جان را به رسم دلداری Aبدان نشان که مرا بی نشان همی داری

بدان نشان که همه شب چو ماه می تابی Aدرون روزن دل ها برای بیداری
بدان نشان که دمم داده ای از می که خویش Aتهی و پر کنمت دم به دم قدح واری
بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانی Aچو باده را به گرو برده ای نمی آری
از آن میی که اگر بر کلوخ برریزی Aکلوخ مرده برآرد هزار طراری
از آن میی که اگر باغ از او شکوفه کندAز گل گلی بستانی ز خار هم خاری
چو بی تو ناله برآرم ز چنگ هجر تو من Aچو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری
گره گشای خداوند شمس تبریزی Aکه چشم جادوی او زد گره به سحاری