دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3065 شدم به سوی چه آب همچو سقایی Aبرآمد از تک چه یوسفی معلایی

سبک به دامن پیراهنش زدم من دست Aز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در نظری کردم از تعجب من Aچه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتش Aاگر چه کور بود گشت طور سینایی
زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دورAاز این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
کسی که زنده شود صد هزار مرده از اوAعجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
هزار گنج گدای چنین عجب کانی Aهزار سیم نثار لطیف سیمایی
جهان چو آینه پرنقش توست اما کوAبه روی خوب تو بی آینه تماشایی
سخن تو گو که مرا از حلاوت لب توAنه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی

3066 رسید ترکم با چهره های گل وردی Aبگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی

بگفتمش که یکی نامه ای به دست صباAبدادمی عجب آورد گفت گستردی
بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست Aبگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن Aز آفتاب درآموختی جوامردی
بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور راAتو چون مرا تبع او کنی زهی سردی
بقای من چو بدید و زوال خود خورشیدAگرفت در طلبم عادت جهان گردی
سجود کردم و مستغفرانه نالیدم Aبدید اشک مرا در فغان و پردردی
بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی Aبه عشق گفت من و گفتنم درآوردی
بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی Aکه بندگان را با شیر و شهد پروردی
ز لطف های توست آنک سرخ می گویندAبه عرف حیله زر را بدان همه زردی
بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش Aکه زرد گفتی زر را به فن و آزردی

3067 تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری Aچگونه رطل گران خوار را به دست آری

به جان من به خرابات آی یک لحظه Aتو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست Aکه پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیارAمجاز بود چنین نام ها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست Aزیان و سود کم و بیش کار بازاری
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابدAملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
سری که درد ندارد چراش می بندی Aچرا نهی تن بی رنج را به بیماری