دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3064 ز بامداد دلم می پرد به سودایی Aچو وام دار مرا می کند تقاضایی

عجب به خواب چه دیده ست دوش این دل من Aکه هست در سرم امروز شور و صفرایی
ولی دلم چه کند چون موکلان قضاAهمی رسند پیاپی به دل ز بالایی
پرست خانه دل از موکل عجمی Aکه نیست یک سر سوزن بهانه را جایی
بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی Aگریز نیست وگر هست کو مرا پایی
جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه Aروان و رقص کنانیم تا به دریایی
اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموارAقدم قدم بودش در سفر تماشایی
چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت Aبه هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی
هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان Aخبر ندارد کو را نماند فردایی
غلام عشقم کو نقد وقت می جویدAنه وعده دارد و نه نسیه ای و نی رایی

3065 شدم به سوی چه آب همچو سقایی Aبرآمد از تک چه یوسفی معلایی

سبک به دامن پیراهنش زدم من دست Aز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در نظری کردم از تعجب من Aچه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتش Aاگر چه کور بود گشت طور سینایی
زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دورAاز این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
کسی که زنده شود صد هزار مرده از اوAعجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
هزار گنج گدای چنین عجب کانی Aهزار سیم نثار لطیف سیمایی
جهان چو آینه پرنقش توست اما کوAبه روی خوب تو بی آینه تماشایی
سخن تو گو که مرا از حلاوت لب توAنه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی

3066 رسید ترکم با چهره های گل وردی Aبگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی

بگفتمش که یکی نامه ای به دست صباAبدادمی عجب آورد گفت گستردی
بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست Aبگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن Aز آفتاب درآموختی جوامردی
بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور راAتو چون مرا تبع او کنی زهی سردی
بقای من چو بدید و زوال خود خورشیدAگرفت در طلبم عادت جهان گردی
سجود کردم و مستغفرانه نالیدم Aبدید اشک مرا در فغان و پردردی
بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی Aبه عشق گفت من و گفتنم درآوردی
بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی Aکه بندگان را با شیر و شهد پروردی
ز لطف های توست آنک سرخ می گویندAبه عرف حیله زر را بدان همه زردی
بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش Aکه زرد گفتی زر را به فن و آزردی