دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3062 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی Aوگر شراب نداری چرا خبر نکنی

وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی Aز آسمان چهارم چرا گذر نکنی
از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی Aوز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی
چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی Aز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی
چو آفتاب جمال قدیم تیغ زندAچو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی
وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم اوAچرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی
وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریاAچرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی
ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشندAچرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی
نگر به سبزقبایان باغ ک آمده اندAبه سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی
چو خرقه و شجره داری از بهار حیات Aچرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی
چو اعتبار ندارد جهان بر درویش Aبه بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی

3063 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی Aبجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی

کلید حاجت خلقان بدان شده ست دعاAکه جان جان دعایی و نور آمینی
دلا به کوی خرابات ناز تو نخرندAمکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی
در آن الست و بلی جان بی بدن بودی Aتو را نمود که آنی چه در غم اینی
تو را یکی پر و بالیست آسمان پیماAچه در پی خر و اسپی چه در غم زینی
بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت Aبیا بیا که تو سلطان این سلاطینی
تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری Aعروس جان نهان را هزار کابینی
چه چنگ درزده ای در جهان و قانونش Aکه از ورای فلک زهره قوانینی
به روز جلوه ملایک تو را سجود کنندAبنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی
میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین Aکنند خدمت تو بعد از این که تو دینی
ستاره وار به انگشت ها نمودندت Aچو آفتاب کنون نامشار تعیینی
اگر چه درخور نازی نیاز را مگذارAبرای رشک ز ویسه خوشست رامینی
خمش به سوره کنون اقرا بسی عمل کردی Aز قشر حرف گذر کن کنون که والتینی

3064 ز بامداد دلم می پرد به سودایی Aچو وام دار مرا می کند تقاضایی

عجب به خواب چه دیده ست دوش این دل من Aکه هست در سرم امروز شور و صفرایی
ولی دلم چه کند چون موکلان قضاAهمی رسند پیاپی به دل ز بالایی
پرست خانه دل از موکل عجمی Aکه نیست یک سر سوزن بهانه را جایی
بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی Aگریز نیست وگر هست کو مرا پایی
جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه Aروان و رقص کنانیم تا به دریایی
اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموارAقدم قدم بودش در سفر تماشایی
چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت Aبه هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی
هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان Aخبر ندارد کو را نماند فردایی
غلام عشقم کو نقد وقت می جویدAنه وعده دارد و نه نسیه ای و نی رایی