دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3060 نهان شدند معانی ز یار بی معنی Aکجا روم که نروید به پیش من دیوی

کی دید خربزه زاری لطیف بی سرخرAکه من بجستم عمری ندیده ام باری
بگو به نفس مصور مکن چنین صورت Aاز این سپس متراش این چنین بت ای مانی
اگر نقوش مصور همه از این جنس اندAمخواه دیده بینا خنک تن اعمی
دو گونه رنج و عذابست جان مجنون راAبلای صحبت لولی و فرقت لیلی
ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد -بگفتمش که تویی مرگ و جسک گفت آری
بگفتم او را صدق که من ندیدستم Aز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی
بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست Aچه کار دارد قهر خدا در این ماوی
به روز حشر که عریان کنند زشتان راAرمند جمله زشتان ز زشتی دنیی
در این بدم که به ناگاه او مبدل شدAمثال صورت حوری به قدرت مولی
رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه Aکفی ظریف و مبرا ز حیله حنی
چنانک خار سیه را بهارگه بینی Aکند میان سمن زار گلرخی دعوی
زهی بدیع خدایی که کرد شب را روزAز دوزخی به درآورد جنت و طوبی
کسی که دیده به صنع لطیف او خو دادAنترسد ار چه فتد در دهان صد افعی
به افعیی بنگر کو هزار افعی خوردAشد او عصا و مطیعی به قبضه موسی
از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی Aچو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی
خمش که رنج برای کریم گنج شودAبرای مومن روضه ست نار در عقبی

3061 اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی Aوگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی

وگر رفیق نسازد چرا تو او نشوی Aوگر رباب ننالد چراش ادب نکنی
وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی Aچرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی
به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست Aعجب تویی که هوای چنان عجب نکنی
تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی Aکه تا دگر هوس عقده ذنب نکنی
مثال زر تو به کوره از آن گرفتاری Aکه تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی
چو وحدتست عزبخانه یکی گویان Aتو روح را ز جز حق چرا عزب نکنی
تو هیچ مجنون ندیدی که با دو لیلی ساخت Aچرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی
شب وجود تو را در کمین چنان ماهیست Aچرا دعا و مناجات نیم شب نکنی
اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه ای -شراب حق نگذارد که تو شغب نکنی
شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حق Aحرام باد حیاتت که جان حطب نکنی
اگر چه موج سخن می زند ولیک آن به Aکه شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی

3062 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی Aوگر شراب نداری چرا خبر نکنی

وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی Aز آسمان چهارم چرا گذر نکنی
از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی Aوز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی
چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی Aز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی
چو آفتاب جمال قدیم تیغ زندAچو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی
وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم اوAچرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی
وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریاAچرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی
ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشندAچرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی
نگر به سبزقبایان باغ ک آمده اندAبه سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی
چو خرقه و شجره داری از بهار حیات Aچرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی
چو اعتبار ندارد جهان بر درویش Aبه بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی