دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3058 ز بامداد درآورد دلبرم جامی Aبه ناشتاب چشانید خام را خامی

نه باده اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج Aنه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی
به باد باده مرا داد همچو که بر بادAبه آب گرم مرا کرد یار اکرامی
بسی نمودم سالوس و او مرا می گفت Aمکن مکن که کم افتد چنین به ایامی
طریق ناز گرفتم که نی برو امروزAستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی
چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی Aکی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی
هزار می نکند آنچ کرد دشنامش Aخراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی
چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی Aکه او خراب کند عالمی به پیغامی
دلی بیابد تا این سخن تمام کنم Aخراب کرد دلم را چنان دلارامی
سری نهادم بر پای او چو مستان من Aپدید شد سر مست مرا سرانجامی
سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت Aغریب دلبریی و بدیع انعامی
وانگه از سر دقت به حاضران می گفت Aنه درخورست چنین مرغ با چنین دامی
به باغ بلبل مستم صفیر من بشنوAمباش در قفصی و کناره بامی
فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت Aمگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی

3059 چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی Aکه عشق سلطنت است و کمال و خودکامی

پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان Aنهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی
چگونه باشد عاشق ز مستی آن می Aکه جام نیز ز تیزیش گم کند جامی
چه جای خاک که بر کوه جرعه ای برریخت Aهزار عربده آورد و شورش و خامی
تو جام عشق چه دانی چه شیشه دل باشی Aتو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی
ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی Aمثال زیبق بر هیچ کف نیارامی
ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه Aنبات را چه جنایت چو سرکه آشامی
که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش Aکه شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی
به من نگر که در این بزم کمترین عامم Aز بیخودی نشناسم ز خاص تا عامی

3060 نهان شدند معانی ز یار بی معنی Aکجا روم که نروید به پیش من دیوی

کی دید خربزه زاری لطیف بی سرخرAکه من بجستم عمری ندیده ام باری
بگو به نفس مصور مکن چنین صورت Aاز این سپس متراش این چنین بت ای مانی
اگر نقوش مصور همه از این جنس اندAمخواه دیده بینا خنک تن اعمی
دو گونه رنج و عذابست جان مجنون راAبلای صحبت لولی و فرقت لیلی
ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد -بگفتمش که تویی مرگ و جسک گفت آری
بگفتم او را صدق که من ندیدستم Aز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی
بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست Aچه کار دارد قهر خدا در این ماوی
به روز حشر که عریان کنند زشتان راAرمند جمله زشتان ز زشتی دنیی
در این بدم که به ناگاه او مبدل شدAمثال صورت حوری به قدرت مولی
رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه Aکفی ظریف و مبرا ز حیله حنی
چنانک خار سیه را بهارگه بینی Aکند میان سمن زار گلرخی دعوی
زهی بدیع خدایی که کرد شب را روزAز دوزخی به درآورد جنت و طوبی
کسی که دیده به صنع لطیف او خو دادAنترسد ار چه فتد در دهان صد افعی
به افعیی بنگر کو هزار افعی خوردAشد او عصا و مطیعی به قبضه موسی
از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی Aچو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی
خمش که رنج برای کریم گنج شودAبرای مومن روضه ست نار در عقبی