دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3056 خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری Aچه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری

فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بال Aکه در تو هیچ نماند کدورت بشری
نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تن Aفشانده دامن خود از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورندAتو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
قضا که تیر حوادث به تو همی انداخت Aتو را کند به عنایت از آن سپس سپری
روان شده ست نسیم از شکرستان وصال Aکه از حلاوت آن گم کند شکر شکری
ز بامداد بیاورد جام چون خورشیدAکه جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم Aکه تا میان من و تو نماند این دگری
بده بده هله ای جان ساقیان جهان Aکرم کریم نماید قمر کند قمری
به آفتاب جلال خدای بی همتاAنیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری
تمام این تو بگو ای تمام در خوبی Aکه بسته کرد مرا سکر باده سحری

3057 اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری Aدلت بمیرد و خوی فسردگان گیری

گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی Aوگر بهار نوی مذهب خزان گیری
چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی Aچو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری
خدای داد دو دستت که دامن من گیرAبداد عقل که تا راه آسمان گیری
که عقل جنس فرشته ست سوی او پویدAببینیش چو به کف آینه نهان گیری
بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آی Aقراضه قرض دهی صد هزار کان گیری
به غیر خم فلک خم های صدرنگ است Aبه هر خمی که درآیی از او نشان گیری
ز شیر چرخ گریزی به برج گاو روی Aخری شوی به صفت راه کهکشان گیری
وگر تو خود سرطانی چو پهلوی شیری Aیقین ز پهلوی او خوی پهلوان گیری
چو آفتاب جهان را پر از حیات کنی Aچو زین جهان بجهی ملک آن جهان گیری
برآ چو آب ز تنور نوح و عالمگیرAچرا تنور خبازی که جمله نان گیری
خموش باش و همی تاز تا لب دریاAچو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری

3058 ز بامداد درآورد دلبرم جامی Aبه ناشتاب چشانید خام را خامی

نه باده اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج Aنه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی
به باد باده مرا داد همچو که بر بادAبه آب گرم مرا کرد یار اکرامی
بسی نمودم سالوس و او مرا می گفت Aمکن مکن که کم افتد چنین به ایامی
طریق ناز گرفتم که نی برو امروزAستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی
چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی Aکی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی
هزار می نکند آنچ کرد دشنامش Aخراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی
چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی Aکه او خراب کند عالمی به پیغامی
دلی بیابد تا این سخن تمام کنم Aخراب کرد دلم را چنان دلارامی
سری نهادم بر پای او چو مستان من Aپدید شد سر مست مرا سرانجامی
سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت Aغریب دلبریی و بدیع انعامی
وانگه از سر دقت به حاضران می گفت Aنه درخورست چنین مرغ با چنین دامی
به باغ بلبل مستم صفیر من بشنوAمباش در قفصی و کناره بامی
فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت Aمگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی