دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3055 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری Aچو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری

بیا بیا و به هر سوی روزگار مبرAکه نیست نقد تو را پیش غیر بازاری
تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی Aتو همچو شهر خرابی و ما چو معماری
به غیر خدمت ما که مشارق شادیست Aندید خلق و نبیند ز شادی آثاری
هزار صورت جنبان به خواب می بینی Aچو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری
ببند چشم خر و برگشای چشم خردAکه نفس همچو خر افتاد و حرص افساری
ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین Aکه طبع سرکه فروشست و غوره افشاری
بیا به جانب دارالشفای خالق خویش Aکز آن طبیب ندارد گریز بیماری
جهان مثال تن بی سرست بی آن شاه -بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری
اگر سیاه نه ای آینه مده از دست Aکه روح آینه توست و جسم زنگاری
کجاست تاجر مسعود مشتری طالع Aکه گرمدار منش باشم و خریداری
بیا و فکرت من کن که فکرتت دادم Aچو لعل می خری از کان من بخر باری
به پای جانب آن کس برو که پایت دادAبدو نگر به دو دیده که داد دیداری
دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویست Aکه نیست شادی او را غمی و تیماری
تو بی ز گوش شنو بی زبان بگو با اوAکه نیست گفت زبان بی خلاف و آزادی

3056 خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری Aچه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری

فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بال Aکه در تو هیچ نماند کدورت بشری
نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تن Aفشانده دامن خود از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورندAتو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
قضا که تیر حوادث به تو همی انداخت Aتو را کند به عنایت از آن سپس سپری
روان شده ست نسیم از شکرستان وصال Aکه از حلاوت آن گم کند شکر شکری
ز بامداد بیاورد جام چون خورشیدAکه جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم Aکه تا میان من و تو نماند این دگری
بده بده هله ای جان ساقیان جهان Aکرم کریم نماید قمر کند قمری
به آفتاب جلال خدای بی همتاAنیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری
تمام این تو بگو ای تمام در خوبی Aکه بسته کرد مرا سکر باده سحری

3057 اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری Aدلت بمیرد و خوی فسردگان گیری

گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی Aوگر بهار نوی مذهب خزان گیری
چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی Aچو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری
خدای داد دو دستت که دامن من گیرAبداد عقل که تا راه آسمان گیری
که عقل جنس فرشته ست سوی او پویدAببینیش چو به کف آینه نهان گیری
بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آی Aقراضه قرض دهی صد هزار کان گیری
به غیر خم فلک خم های صدرنگ است Aبه هر خمی که درآیی از او نشان گیری
ز شیر چرخ گریزی به برج گاو روی Aخری شوی به صفت راه کهکشان گیری
وگر تو خود سرطانی چو پهلوی شیری Aیقین ز پهلوی او خوی پهلوان گیری
چو آفتاب جهان را پر از حیات کنی Aچو زین جهان بجهی ملک آن جهان گیری
برآ چو آب ز تنور نوح و عالمگیرAچرا تنور خبازی که جمله نان گیری
خموش باش و همی تاز تا لب دریاAچو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری