دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3054 منم که کار ندارم به غیر بی کاری Aدلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی Aز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
فروگذاشته ای شست دل در این دریاAنه ماهیی بگرفتی نه دست می داری
تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت Aگلی به دست نداری چه خار می خاری
کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست Aبرو برو که گرفتار ریش و دستاری
چگونه برقی آخر که کشت می سوزی Aچگونه ابری آخر که سنگ می باری
چو صید دام خودی پس چگونه صیادی Aچو دزد خانه خویشی چگونه عیاری
اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی Aخیال یار مرا دیده ای نکو یاری
به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست Aچو مست کار امیر منی نکوکاری
اگر دو گام پیاده دویدی از پی اوAتو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری
بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست Aکه غیر او نرهاند تو را ز اغیاری
به یاد عشق شب تیره را به روز آورAچو عشق یاد بود شب کجا بود تاری
تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین Aبرآوریده دو کف در دعا و در زاری
اگر بگویم باقی بسوزد این عالم Aهلا قناعت کردم بس است گفتاری

3055 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری Aچو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری

بیا بیا و به هر سوی روزگار مبرAکه نیست نقد تو را پیش غیر بازاری
تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی Aتو همچو شهر خرابی و ما چو معماری
به غیر خدمت ما که مشارق شادیست Aندید خلق و نبیند ز شادی آثاری
هزار صورت جنبان به خواب می بینی Aچو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری
ببند چشم خر و برگشای چشم خردAکه نفس همچو خر افتاد و حرص افساری
ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین Aکه طبع سرکه فروشست و غوره افشاری
بیا به جانب دارالشفای خالق خویش Aکز آن طبیب ندارد گریز بیماری
جهان مثال تن بی سرست بی آن شاه -بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری
اگر سیاه نه ای آینه مده از دست Aکه روح آینه توست و جسم زنگاری
کجاست تاجر مسعود مشتری طالع Aکه گرمدار منش باشم و خریداری
بیا و فکرت من کن که فکرتت دادم Aچو لعل می خری از کان من بخر باری
به پای جانب آن کس برو که پایت دادAبدو نگر به دو دیده که داد دیداری
دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویست Aکه نیست شادی او را غمی و تیماری
تو بی ز گوش شنو بی زبان بگو با اوAکه نیست گفت زبان بی خلاف و آزادی

3056 خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری Aچه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری

فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بال Aکه در تو هیچ نماند کدورت بشری
نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تن Aفشانده دامن خود از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورندAتو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
قضا که تیر حوادث به تو همی انداخت Aتو را کند به عنایت از آن سپس سپری
روان شده ست نسیم از شکرستان وصال Aکه از حلاوت آن گم کند شکر شکری
ز بامداد بیاورد جام چون خورشیدAکه جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم Aکه تا میان من و تو نماند این دگری
بده بده هله ای جان ساقیان جهان Aکرم کریم نماید قمر کند قمری
به آفتاب جلال خدای بی همتاAنیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری
تمام این تو بگو ای تمام در خوبی Aکه بسته کرد مرا سکر باده سحری