دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3051 به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی Aعجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی

بسی زدی پر و بال و قفص دراشکستی Aهوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی
تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی Aچو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی
بدی تو بلبل مستی میانه جغدان Aرسید بوی گلستان به گل ستان رفتی
بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش -به عاقبت به خرابات جاودان رفتی
پی نشانه دولت چو تیر راست شدی Aبدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی
نشان های کژت داد این جهان چو غول Aنشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی
تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی Aکمر چرا طلبی چونک از میان رفتی
دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگردAچرا به جان نگری چون به جان جان رفتی
دلا چه نادره مرغی که در شکار شکورAتو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی
گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی Aکه پیش باد خزانی خزان خزان رفتی
ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک Aبه هر طرف بدویدی به ناودان رفتی
خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب Aکه در پناه چنان یار مهربان رفتی

3052 چه باده بود که در دور از بگه دادی Aکه می شکافد دور زمانه از شادی

نبود باده به جان تو راست گو که چه بودAبهانه راست مکن کژ مگو به استادی
چه راست می طلبی ای دل سلیم از اوAکه راست نیست بجز قد او در این وادی
تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان Aچو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی
ازانک راستی تو غلام آن کژی است Aاگر تو تیری بهر کمان کژ زادی
بیار بار دگر تا ببینم آن چه میست Aکه جان عارف مستی و خصم زهادی
نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم Aبیار بار دگر چون مطیع و منقادی
نمی فریبمت این یک بیار و دیگر بس Aکی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی
فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم راAولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی
چو جمع روزه گشادند خیک را بمبندAکه عیش را تو عروسی و هم تو دامادی
اگر به خوک از آن خیک جرعه ای بدهی Aبه پیش خوک کند شیر چرخ آحادی
چو نام باده برم آن تویی و آتش توAوگر غریو کنم در میان فریادی
چنان نه ای تو که با تو دگر کسی گنجدAولی ز رشک لقب های طرفه بنهادی
گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام Aهمه تویی که گهی مهدیی و گه هادی
به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزارAولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی
ولی چو ای همه گویم نداندت اجزاAکه فرد جزو نداند به غیر افرادی
مثل به جزو زنم تا که جزو میل کندAچو میل کرد کشانیش تو به آبادی
بیار مفخر تبریز شمس تبریزی Aمثال اصل که اصل وجود و ایجادی

3053 ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی Aز حسرت و ز فراقت همه بمردندی

ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی Aچو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی
اگر نه پرتو لطفت بر آب می تابیدAبه جای آب همه زهر ناب خوردندی
اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاک Aستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی
گر آفتاب ازل گرمیی نبخشیدی Aتموز و جمله نباتان او فسردندی
منزهی و درآمیختن عجب صفتی است Aدریغ پرده اسرار درنوردندی
اگر نه پرده بدی ره روان پنهانی Aز انبهی همه پاهای ما فشردندی
ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی Aعقول و جان بشر را بدن شمردندی
گر آن بدی که تو اندیشه کرده ای ز زحیرAبتان و لاله رخان جمله زار و زردندی
چو صورتی نبدی خوب جز تصور توAشراب های مروق ز درد دردندی
اگر خمش کنمی راز عشق فهم شدی Aوگر چه خلق همه هند و ترک و کردندی