دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3049 ربود عقل و دلم را جمال آن عربی Aدرون غمزه مستش هزار بوالعجبی

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه Aکنون چو مست و خرابم صلای بی ادبی
مسبب سبب این جا در سبب بربست Aتو آن ببین که سبب می کشد ز بی سببی
پریر رفتم سرمست بر سر کویش Aبه خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی
شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب Aاتیت اطلب فی حیکم مقام ابی
جواب داد کجا خفته ای چه می جویی -به پیش عقل محمد پلاس بولهبی
ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم Aبه ذات پاک خدا و به جان پاک نبی
چه جای گرمی و سوگند پیش آن بیناAو کیف یصرع صقر بصوله الخرب
روان شد اشک ز چشم من و گواهی دادAکما یسیل میاه السقا من القرب
چه چاره دارم غماز من هم از خانه ست Aرخم چو سکه زر آب دیده ام سحبی
دریغ دلبر جان را به مال میل بدی Aو یا فریفته گشتی به سیدی چلبی
و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی Aو یا که مست شدی او ز باده عنبی
دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی Aچه می کند سر و گوش مرا به شهد لبی
غلام ساعت نومیدیم که آن ساعت Aشراب وصل بتابد ز شیشه ای حلبی
از آن شراب پرستم که یار می بخشست Aرخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذهبی
برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست Aکه خویش عشق بماند نه خویشی نسبی
خمش که مفخر آفاق شمس تبریزی Aبشست نام و نشان مرا به خوش لقبی

3050 خدایگان جمال و خلاصه خوبی Aبه جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی

بیا بیا که حیات و نجات خلق تویی Aبیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی
قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت Aز آب و گل برود تیرگی و محجوبی
ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی Aز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی
بیا بیا که جمال و جلال می بخشی Aبیا بیا که دوای هزار ایوبی
بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگزAولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی
به جای جان تو نشین که هزار چون جانی Aمحب و عاشق خود را تو کش که محبوبی
اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم Aبه جان او که بگویی چرا در آشوبی
گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی Aز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی
دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی Aگهی چو دسته فراش فرش ها روبی
چو نقش را تو بروبی خلاصه آن راAفرشتگی دهی و پر و بال کروبی
خموش آب نگهدار همچو مشک درست Aور از شکاف بریزی بدانک معیوبی
به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت Aکه چست دلدل دل می نمود مرکوبی

3051 به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی Aعجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی

بسی زدی پر و بال و قفص دراشکستی Aهوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی
تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی Aچو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی
بدی تو بلبل مستی میانه جغدان Aرسید بوی گلستان به گل ستان رفتی
بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش -به عاقبت به خرابات جاودان رفتی
پی نشانه دولت چو تیر راست شدی Aبدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی
نشان های کژت داد این جهان چو غول Aنشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی
تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی Aکمر چرا طلبی چونک از میان رفتی
دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگردAچرا به جان نگری چون به جان جان رفتی
دلا چه نادره مرغی که در شکار شکورAتو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی
گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی Aکه پیش باد خزانی خزان خزان رفتی
ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک Aبه هر طرف بدویدی به ناودان رفتی
خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب Aکه در پناه چنان یار مهربان رفتی