دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3048 تو آسمان منی من زمین به حیرانی Aکه دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

زمین خشک لبم من ببار آب کرم Aزمین ز آب تو باید گل و گلستانی
زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای Aز توست حامله و حمل او تو می دانی
ز توست حامله هر ذره ای به سر دگرAبه درد حامله را مدتی بپیچانی
چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچ Aکز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی
گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش Aعصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی
رسول گفت چو اشتر شناس مومن راAهمیشه مست خدا کش کند شتربانی
گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش Aگهیش بندد زانو به بند عقلانی
گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل Aکه تا مهار به درد کند پریشانی
چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوست Aکه نقش چند بدو داد باغ روحانی
ببین تو قوت تفهیم نفس کلی راAکه خاک کودن از او شد مصور جانی
چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست Aز آفتاب جلالت که نیستش ثانی
از آفتاب قدیمی که از غروب بری است Aکه نور روش نه دلوی بود نه میزانی
یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش Aکه حامله ست صدف ها ز در ربانی

3049 ربود عقل و دلم را جمال آن عربی Aدرون غمزه مستش هزار بوالعجبی

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه Aکنون چو مست و خرابم صلای بی ادبی
مسبب سبب این جا در سبب بربست Aتو آن ببین که سبب می کشد ز بی سببی
پریر رفتم سرمست بر سر کویش Aبه خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی
شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب Aاتیت اطلب فی حیکم مقام ابی
جواب داد کجا خفته ای چه می جویی -به پیش عقل محمد پلاس بولهبی
ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم Aبه ذات پاک خدا و به جان پاک نبی
چه جای گرمی و سوگند پیش آن بیناAو کیف یصرع صقر بصوله الخرب
روان شد اشک ز چشم من و گواهی دادAکما یسیل میاه السقا من القرب
چه چاره دارم غماز من هم از خانه ست Aرخم چو سکه زر آب دیده ام سحبی
دریغ دلبر جان را به مال میل بدی Aو یا فریفته گشتی به سیدی چلبی
و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی Aو یا که مست شدی او ز باده عنبی
دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی Aچه می کند سر و گوش مرا به شهد لبی
غلام ساعت نومیدیم که آن ساعت Aشراب وصل بتابد ز شیشه ای حلبی
از آن شراب پرستم که یار می بخشست Aرخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذهبی
برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست Aکه خویش عشق بماند نه خویشی نسبی
خمش که مفخر آفاق شمس تبریزی Aبشست نام و نشان مرا به خوش لقبی

3050 خدایگان جمال و خلاصه خوبی Aبه جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی

بیا بیا که حیات و نجات خلق تویی Aبیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی
قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت Aز آب و گل برود تیرگی و محجوبی
ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی Aز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی
بیا بیا که جمال و جلال می بخشی Aبیا بیا که دوای هزار ایوبی
بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگزAولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی
به جای جان تو نشین که هزار چون جانی Aمحب و عاشق خود را تو کش که محبوبی
اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم Aبه جان او که بگویی چرا در آشوبی
گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی Aز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی
دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی Aگهی چو دسته فراش فرش ها روبی
چو نقش را تو بروبی خلاصه آن راAفرشتگی دهی و پر و بال کروبی
خموش آب نگهدار همچو مشک درست Aور از شکاف بریزی بدانک معیوبی
به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت Aکه چست دلدل دل می نمود مرکوبی