دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3047 به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی Aتو هر چه می فرمایی همه شکر می خایی

برآ به بام ای خوش خو به بام ما آور روAدو سه قدم نه این سو رضای این مستان جو
اگر ملولی بستان قنینه ای از مستان Aکه راحت جانست آن بدار دست از دستان
ایا بت جان افزا نه وعده کردی ما راAکه من بیایم فردا زهی فریب و سودا
ایا بت ناموسی لب مرا گر بوسی Aرها کنی سالوسی جلا کنی طاووسی
سری ز روزن درکن وثاق پرشکر کن Aجهان پر از گوهر کن بیا ز ما باور کن
نهال نیکی بنشان درخت گل را بفشان Aبیا به نزد خویشان دغل مکن با ایشان
دو دیده را خوابی ده زمانه را تابی ده Aبه تشنگان آبی ده به غوره دوشابی ده
بگیر چنگ و تنتن دل از جدایی برکن Aبیار باده روشن خمار ما را بشکن
از این ملولی بگذر به سوی روزن منگرAشراب با یاران خور میان یاران خوشتر
ز بیخودی آشفتم به دلبر خود گفتم Aکه با غمت من جفتم به هر سوی که افتم
به ضرب دستش بنگر به چشم مستش بنگرAبه زلف شستش بنگر به هر چه هستش بنگر
چو دامن او گیرم عظیم باتوفیرم Aچو انگبین و شیرم به پیش لطفش میرم
مزن نگارا بربط به پیش مشتی خربطAمران تو کشتی بی شط بگیر راه اوسط
بکار تخم زیبا که سبز گردد فرداAکه هر چه کاری این جا تو را بروید ده تا
اگر تو تخمی کشتی چرا پشیمان گشتی Aاگر به کوه و دشتی برو که زرین طشتی
ملول گشتی ای کش بخسب و رو اندرکش Aز عالم پرآتش گریز پنهان خوش خوش
ببند از این سو دیده برو ره دزدیده Aبه غیب آرامیده به پر جان پریده
نشسته خسبد عاشق که هست صبرش لایق Aبود خفیف و سابق برای عذرا وامق
مگو دگر کوته کن سکوت را همره کن Aنظر به شاهنشه کن نظاره آن مه کن

3048 تو آسمان منی من زمین به حیرانی Aکه دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

زمین خشک لبم من ببار آب کرم Aزمین ز آب تو باید گل و گلستانی
زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای Aز توست حامله و حمل او تو می دانی
ز توست حامله هر ذره ای به سر دگرAبه درد حامله را مدتی بپیچانی
چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچ Aکز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی
گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش Aعصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی
رسول گفت چو اشتر شناس مومن راAهمیشه مست خدا کش کند شتربانی
گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش Aگهیش بندد زانو به بند عقلانی
گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل Aکه تا مهار به درد کند پریشانی
چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوست Aکه نقش چند بدو داد باغ روحانی
ببین تو قوت تفهیم نفس کلی راAکه خاک کودن از او شد مصور جانی
چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست Aز آفتاب جلالت که نیستش ثانی
از آفتاب قدیمی که از غروب بری است Aکه نور روش نه دلوی بود نه میزانی
یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش Aکه حامله ست صدف ها ز در ربانی

3049 ربود عقل و دلم را جمال آن عربی Aدرون غمزه مستش هزار بوالعجبی

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه Aکنون چو مست و خرابم صلای بی ادبی
مسبب سبب این جا در سبب بربست Aتو آن ببین که سبب می کشد ز بی سببی
پریر رفتم سرمست بر سر کویش Aبه خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی
شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب Aاتیت اطلب فی حیکم مقام ابی
جواب داد کجا خفته ای چه می جویی -به پیش عقل محمد پلاس بولهبی
ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم Aبه ذات پاک خدا و به جان پاک نبی
چه جای گرمی و سوگند پیش آن بیناAو کیف یصرع صقر بصوله الخرب
روان شد اشک ز چشم من و گواهی دادAکما یسیل میاه السقا من القرب
چه چاره دارم غماز من هم از خانه ست Aرخم چو سکه زر آب دیده ام سحبی
دریغ دلبر جان را به مال میل بدی Aو یا فریفته گشتی به سیدی چلبی
و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی Aو یا که مست شدی او ز باده عنبی
دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی Aچه می کند سر و گوش مرا به شهد لبی
غلام ساعت نومیدیم که آن ساعت Aشراب وصل بتابد ز شیشه ای حلبی
از آن شراب پرستم که یار می بخشست Aرخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذهبی
برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست Aکه خویش عشق بماند نه خویشی نسبی
خمش که مفخر آفاق شمس تبریزی Aبشست نام و نشان مرا به خوش لقبی