دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3046 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی Aچو صیقلی غم ها را ز آینه رندیدی

چه جامه ها دردادی چه خرقه ها دزدیدی Aچه گوش ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی
چه شعله ها برکردی چه دیک ها بپزیدی Aچه جس ها بگرفتی چه راه ها پرسیدی
ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی Aگشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی
اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی Aقلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی
چه شاخه ها افشاندی چه میوه ها برچیدی Aترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی

3047 به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی Aتو هر چه می فرمایی همه شکر می خایی

برآ به بام ای خوش خو به بام ما آور روAدو سه قدم نه این سو رضای این مستان جو
اگر ملولی بستان قنینه ای از مستان Aکه راحت جانست آن بدار دست از دستان
ایا بت جان افزا نه وعده کردی ما راAکه من بیایم فردا زهی فریب و سودا
ایا بت ناموسی لب مرا گر بوسی Aرها کنی سالوسی جلا کنی طاووسی
سری ز روزن درکن وثاق پرشکر کن Aجهان پر از گوهر کن بیا ز ما باور کن
نهال نیکی بنشان درخت گل را بفشان Aبیا به نزد خویشان دغل مکن با ایشان
دو دیده را خوابی ده زمانه را تابی ده Aبه تشنگان آبی ده به غوره دوشابی ده
بگیر چنگ و تنتن دل از جدایی برکن Aبیار باده روشن خمار ما را بشکن
از این ملولی بگذر به سوی روزن منگرAشراب با یاران خور میان یاران خوشتر
ز بیخودی آشفتم به دلبر خود گفتم Aکه با غمت من جفتم به هر سوی که افتم
به ضرب دستش بنگر به چشم مستش بنگرAبه زلف شستش بنگر به هر چه هستش بنگر
چو دامن او گیرم عظیم باتوفیرم Aچو انگبین و شیرم به پیش لطفش میرم
مزن نگارا بربط به پیش مشتی خربطAمران تو کشتی بی شط بگیر راه اوسط
بکار تخم زیبا که سبز گردد فرداAکه هر چه کاری این جا تو را بروید ده تا
اگر تو تخمی کشتی چرا پشیمان گشتی Aاگر به کوه و دشتی برو که زرین طشتی
ملول گشتی ای کش بخسب و رو اندرکش Aز عالم پرآتش گریز پنهان خوش خوش
ببند از این سو دیده برو ره دزدیده Aبه غیب آرامیده به پر جان پریده
نشسته خسبد عاشق که هست صبرش لایق Aبود خفیف و سابق برای عذرا وامق
مگو دگر کوته کن سکوت را همره کن Aنظر به شاهنشه کن نظاره آن مه کن

3048 تو آسمان منی من زمین به حیرانی Aکه دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

زمین خشک لبم من ببار آب کرم Aزمین ز آب تو باید گل و گلستانی
زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای Aز توست حامله و حمل او تو می دانی
ز توست حامله هر ذره ای به سر دگرAبه درد حامله را مدتی بپیچانی
چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچ Aکز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی
گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش Aعصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی
رسول گفت چو اشتر شناس مومن راAهمیشه مست خدا کش کند شتربانی
گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش Aگهیش بندد زانو به بند عقلانی
گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل Aکه تا مهار به درد کند پریشانی
چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوست Aکه نقش چند بدو داد باغ روحانی
ببین تو قوت تفهیم نفس کلی راAکه خاک کودن از او شد مصور جانی
چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست Aز آفتاب جلالت که نیستش ثانی
از آفتاب قدیمی که از غروب بری است Aکه نور روش نه دلوی بود نه میزانی
یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش Aکه حامله ست صدف ها ز در ربانی