دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3036 گاه چو اشتر در وحل آیی Aگه چو شکاری در عجل آیی

کجکنن اغلن چند گریزی Aعاقبت آخر در عمل آیی
در سوی بی سو می رو و می جوAتا کی ای دل در علل آیی
در طلبی تو در طرب افتی Aدر نمدی تو در حلل آیی
دردسر آید شور و شر آیدAعاشق شو تا بی خلل آیی
نفخ کند جان در دل ترسان Aمطرب جویی در غزل آیی
چونک قویتر دردمد آن نی Aدر رخ دلبر مکتحل آیی
چنگ بگیری ننگ پذیری Aفاعل نبوی مفتعل آیی
از غم دلبر در برش افتی Aدر کف اویی در بغل آیی
فکر رها کن ترک نهی کن Aزانک ز حیرت با دول آیی
فکر چو آید ضد ورا بین Aزین دو به حیرت محتمل آیی
زانک تردد آرد به حیرت Aزین دو تحول در محل آیی
ز اول فکرت آخر ره بین Aچند به گفتن منتقل آیی

3037 به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی Aبه جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی

چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی Aمسافران فلک را تو آتشی و تو آبی
در این منازل گردون در این طواف همایون Aگر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی
اگر چه روح جهانست و روح سوی نداردAثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی
بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانی Aجواب ده به حق آنک بس لطیف جوابی
هزار مهره ربودی هنوز اول بازیست Aهزار پرده دریدی هنوز زیر نقابی
چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلم راAزهی رباب دل من به دست چون تو ربابی
دلم تو را چو ربابی تنم تو را چو خرابی Aرباب می زن و می گرد مست گرد خرابی
همه ز جام تو مستند هر یکی ز شرابی Aز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی
کجاست ساحل دریا دلا که هر دم غرقی Aکجاست آتش غیبی که لحظه لحظه کبابی

3038 ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی Aمرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی

بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم Aبدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی
یکی دمیم امان ده که عقل من به من آیدAبگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی
ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم ده Aکه گوش دارد دیوار و این سریست نهانی
عنایتیست ز جانان چنین غریب کرامت Aز راه گوش درآید چراغ های عیانی
رفیق خضر خرد شو به سوی چشمه حیوان Aکه تا چو چشمه خورشید روز نور فشانی
چنانک گشت زلیخا جوان به همت یوسف Aجهان کهنه بیابد از این ستاره جوانی
فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک راAسهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانی
دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نه Aکه تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی
فتاده ای به دهان ها همی گزندت مردم Aلطیف و پخته چو نانی بدان همیشه چنانی
چو ذره پای بکوبی چو نور دست تو گیردAز سردیست و ز تری که همچو ریگ گرانی
چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگویدAکه چون قرین تو گشتم تو صاحب دو قرانی
تو بز نه ای که برآیی چراغپایه به بازی Aکه پیش گله شیران چو نره شیر شبانی
چراغ پنج حست را به نور دل بفروزان Aحواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانی
همی رسد ز سموات هر صبوح ندایی Aکه ره بری به نشانی چو گرد ره بنشانی
سپس مکش چو مخنث عنان عزم که پیشت Aدو لشکرست که در وی تو پیش رو چو سنانی
شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان راAچرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی
بگیر طبله شکر بخور به طبل که نوشت Aمکوب طبل فسانه چرا حریف زبانی
ز شمس مفخر تبریز آفتاب پرستی Aکه اوست شمس معارف رئیس شمس مکانی