دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3034 می رسد ای جان باد بهاری Aتا سوی گلشن دست برآری

سبزه و سوسن لاله و سنبل Aگفت بروید هر چه بکاری
غنچه و گل ها مغفرت آمدAتا ننماید زشتی خاری
رفعت آمد سرو سهی راAیافت عزیزی از پس خواری
روح درآید در همه گلشن Aک آب نماید روح سپاری
خوبی گلشن ز آب فزایدAسخت مبارک آمد یاری
کرد پیامی برگ به میوه Aزود بیایی گوش نخاری
شاه ثمارست آن عنب خوش Aزانک درختش داشت نزاری
در دی شهوت چند بماندAباغ دل ما حبس و حصاری
راه ز دل جو ماه ز جان جوAخاک چه دارد غیر غباری
خیز بشو رو لیک به آبی Aک آرد گل را خوب عذاری
گفت به ریحان شاخ شکوفه Aدر ره ما نه هر چه که داری
بلبل مرغان گفت به بستان Aدام شما راییم شکاری
لابه کند گل رحمت حق راAبر ما دی را برنگماری
گوید یزدان شیره ز میوه Aکی به کف آید تا نفشاری
غم مخور از دی وز غز و غارت Aوز در من بین کارگزاری
شکر و ستایش ذوق و فزایش Aرو ننماید جز که به زاری
عمر ببخشم بی ز شمارت Aگر بستانم عمر شماری
باده ببخشم بی ز خمارت Aگر بستانم خمر خماری
چند نگاران دارد دانش Aکاغذها را چند نگاری
از تو سیه شد چهره کاغذAچونک بخوانی خط نهاری
دود رها کن نور نگر توAاز مه جانان در شب تاری
بس کن و بس کن ز اسب فرود آAتا که کند او شاه سواری

3035 دوش همه شب دوش همه شب Aگشتم من بر بام افندی

آخر شب شد آخر شب شدAخوردم می از جام افندی
شیر و شکر را شمس و قمر راAمایه ببخشد نام افندی
نور دو عالم عشق قدیمی Aدولت مرغان دام افندی
شیر روان شد خوش ز بیانش Aشیر سیه شد رام افندی
کام ملوکان جایزه گیری Aجایزه بخشی کام افندی
کعبه جان ها روی ملیحش Aپخته عالم خام افندی
گر الفی و سابق حرفی Aمحو شو اندر لام افندی
نور بود او نار نمایدAخاص بود خود عام افندی
بس کن بس کن کس نتواندAکه بگزارد وام افندی

3036 گاه چو اشتر در وحل آیی Aگه چو شکاری در عجل آیی

کجکنن اغلن چند گریزی Aعاقبت آخر در عمل آیی
در سوی بی سو می رو و می جوAتا کی ای دل در علل آیی
در طلبی تو در طرب افتی Aدر نمدی تو در حلل آیی
دردسر آید شور و شر آیدAعاشق شو تا بی خلل آیی
نفخ کند جان در دل ترسان Aمطرب جویی در غزل آیی
چونک قویتر دردمد آن نی Aدر رخ دلبر مکتحل آیی
چنگ بگیری ننگ پذیری Aفاعل نبوی مفتعل آیی
از غم دلبر در برش افتی Aدر کف اویی در بغل آیی
فکر رها کن ترک نهی کن Aزانک ز حیرت با دول آیی
فکر چو آید ضد ورا بین Aزین دو به حیرت محتمل آیی
زانک تردد آرد به حیرت Aزین دو تحول در محل آیی
ز اول فکرت آخر ره بین Aچند به گفتن منتقل آیی