دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3032 از پگه ای یار زان عقار سمایی Aده به کف ما که نور دیده مایی

زانک وظیفه ست هر سحر ز کف توAدور بگردان که آفتاب لقایی
هم به منش ده مها مده به دگر کس Aعهد و وفا کن که شهریار وفایی
در تتق گردها لطیف هلالی Aوز جهت دردها لطیف دوایی
دور بگردان که دور عشق تو آمدAخلق کجااند و تو غریب کجایی
بر عدد ذره جان فدای تو کردی Aچرخ فلک گر بدی مه تو بهایی
با همه شاهی چو تشنگان خماریم Aساقی ما شو بکن به لطف سقایی
بهر تو آدم گرفت دبه و زنبیل Aبهر تو حوا نمود نیز حوایی
آدم و حوا نبود بهر قدومت Aخالق می کرد گونه گونه خدایی
در قدح تو چهار جوی بهشتست Aنه از شش و پنجست این سرورفزایی
جمله اجزای ما شکفته کن این دم Aتا به فلک بررود غریو گوایی
غبغب غنچه در این چمن بنخنددAتا تو به خنده دهان او نگشایی
طلعت خورشید تو اگر ننمایدAیمن نیاید ز سایه های همایی
خانه بی جام نیست خوب و منورAراه رهاوی بزن کز اوست رهایی
مشک که ارزد هزار بحر فروریزAکوه وقاری و بحر جود و سخایی
هر شب آید ز غیب چون گله بانی Aجان رهد از تن چو اشتران چرایی
در عدمستان کشد نهان شتران راAخوش بچراند ز سبزه های عطایی
بند کند چشمشان که راه نبینندAراه الهیست نیست راه هوایی
چون بنهد رخ پیاده در قدم شاه Aجست دواسبه ز نیستی و گدایی
کژ نرود زان سپس به راه چو فرزین Aخواب ببیند چو پیل هند رجایی
مات شو و لعب گفت و گوی رها کن Aکان شه شطرنج راست راه نمایی

3033 چند دویدم سوی افندی Aشکر که دیدم روی افندی

در شب تاری ره متواری Aرهبر ما شد بوی افندی
شادی جان ها ذوق دهان هاAاصل مکان ها کوی افندی
صحن گلستان عشرت مستان Aآب حیات و جوی افندی
عیش معظم جام دمادم Aبزم دو عالم طوی افندی
کام من آمد دام افندی Aهای من آمد هوی افندی
گرگ ز بره دست بداردAچون شنود او قوی افندی
گنج سبیلی خوان خلیلی Aنیست بخیلی خوی افندی
کله شاهان سکه ماهان Aدر خم چوگان گوی افندی
خامش و کم گو هی کی بود اوAقبله اوها اوی افندی

3034 می رسد ای جان باد بهاری Aتا سوی گلشن دست برآری

سبزه و سوسن لاله و سنبل Aگفت بروید هر چه بکاری
غنچه و گل ها مغفرت آمدAتا ننماید زشتی خاری
رفعت آمد سرو سهی راAیافت عزیزی از پس خواری
روح درآید در همه گلشن Aک آب نماید روح سپاری
خوبی گلشن ز آب فزایدAسخت مبارک آمد یاری
کرد پیامی برگ به میوه Aزود بیایی گوش نخاری
شاه ثمارست آن عنب خوش Aزانک درختش داشت نزاری
در دی شهوت چند بماندAباغ دل ما حبس و حصاری
راه ز دل جو ماه ز جان جوAخاک چه دارد غیر غباری
خیز بشو رو لیک به آبی Aک آرد گل را خوب عذاری
گفت به ریحان شاخ شکوفه Aدر ره ما نه هر چه که داری
بلبل مرغان گفت به بستان Aدام شما راییم شکاری
لابه کند گل رحمت حق راAبر ما دی را برنگماری
گوید یزدان شیره ز میوه Aکی به کف آید تا نفشاری
غم مخور از دی وز غز و غارت Aوز در من بین کارگزاری
شکر و ستایش ذوق و فزایش Aرو ننماید جز که به زاری
عمر ببخشم بی ز شمارت Aگر بستانم عمر شماری
باده ببخشم بی ز خمارت Aگر بستانم خمر خماری
چند نگاران دارد دانش Aکاغذها را چند نگاری
از تو سیه شد چهره کاغذAچونک بخوانی خط نهاری
دود رها کن نور نگر توAاز مه جانان در شب تاری
بس کن و بس کن ز اسب فرود آAتا که کند او شاه سواری