دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3030 سلمک الله نیست مثل تو یاری Aنیست نکوتر ز بندگی تو کاری

ای دل گفتی که یار غار منست اوAهیچ نگنجد چنین محیط به غاری
عاشق او خرد نیست زانک نخسبدAبر سر آن گنج غیب هر نره ماری
ذره به ذره کنار شوق گشادست Aگر چه نگنجد نگار ما به کناری
آن شکرستان رسید تا نگذاردAسرکه فروشنده ای و غوره فشاری
جوی فراتی روان شدست از این سوAکاین همه جان ها ز آب اوست بخاری
از سر مستی پریر گفتم او راAکار مرا این زمان بده تو قراری
خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت Aماه غریب از چو من غریب شماری
گفت مخور غم که زرد و خشک نماندAباغ تو با این چنین لطیف بهاری
هفت فلک ز آتش منست چو دودی Aهفت زمین در ره منست غباری
دام جهان را هزار قرن گذشتست Aدرخور صیدم نیامدست شکاری
هم به کنار آمد این زمانه و دورش Aعاشق مستی ز ما نیافت کناری
این مه و خورشید چون دو گاو خراسندAروز چرایی و شب اسیر شیاری
جمع خرانی نگر که گاوپرستندAیاوه شدستند بی شکال و فساری
رو به خران گو که ریش گاو بریزادAتوبه کنید و روید سوی مطاری
تا که شود هر خری ندیم مسیحی Aوحی پذیرنده ای و روح سپاری
از شش و از پنج بگذرید و ببینیدAشهره حریفان و مقبلانه قماری
چون به خلاصه رسید تا که بگویم Aسوخت لبم را ز شوق دوست شراری
ماند سخن در دهان و رفت دل من Aجانب یاران به سوی دور دیاری

3031 خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی Aجان پرانوار همچنانک تو دیدی

از چمن یار صد روان مقدس Aدر گل و گلزار همچنانک تو دیدی
هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش Aبی دل و بی کار همچنانک تو دیدی
هر نظری کو بدید روی تو را گشت Aخواجه اسرار همچنانک تو دیدی
صورت منصور دانک بود بهانه Aبرشده بر دار همچنانک تو دیدی
هست بر اومید گلستان تو جان هاAساخته با خار همچنانک تو دیدی
عشق چو طاووس چون پرید شود دل Aخانه پرمار همچنانک تو دیدی
عشق گزین عشق بی حیات خوش عشق Aعمر بود بار همچنانک تو دیدی
در دل عشاق فخر و ملک دو عالم Aننگ بود عار همچنانک تو دیدی
عشق خداوند شمس دین که به تبریزAجان کند ایثار همچنانک تو دیدی

3032 از پگه ای یار زان عقار سمایی Aده به کف ما که نور دیده مایی

زانک وظیفه ست هر سحر ز کف توAدور بگردان که آفتاب لقایی
هم به منش ده مها مده به دگر کس Aعهد و وفا کن که شهریار وفایی
در تتق گردها لطیف هلالی Aوز جهت دردها لطیف دوایی
دور بگردان که دور عشق تو آمدAخلق کجااند و تو غریب کجایی
بر عدد ذره جان فدای تو کردی Aچرخ فلک گر بدی مه تو بهایی
با همه شاهی چو تشنگان خماریم Aساقی ما شو بکن به لطف سقایی
بهر تو آدم گرفت دبه و زنبیل Aبهر تو حوا نمود نیز حوایی
آدم و حوا نبود بهر قدومت Aخالق می کرد گونه گونه خدایی
در قدح تو چهار جوی بهشتست Aنه از شش و پنجست این سرورفزایی
جمله اجزای ما شکفته کن این دم Aتا به فلک بررود غریو گوایی
غبغب غنچه در این چمن بنخنددAتا تو به خنده دهان او نگشایی
طلعت خورشید تو اگر ننمایدAیمن نیاید ز سایه های همایی
خانه بی جام نیست خوب و منورAراه رهاوی بزن کز اوست رهایی
مشک که ارزد هزار بحر فروریزAکوه وقاری و بحر جود و سخایی
هر شب آید ز غیب چون گله بانی Aجان رهد از تن چو اشتران چرایی
در عدمستان کشد نهان شتران راAخوش بچراند ز سبزه های عطایی
بند کند چشمشان که راه نبینندAراه الهیست نیست راه هوایی
چون بنهد رخ پیاده در قدم شاه Aجست دواسبه ز نیستی و گدایی
کژ نرود زان سپس به راه چو فرزین Aخواب ببیند چو پیل هند رجایی
مات شو و لعب گفت و گوی رها کن Aکان شه شطرنج راست راه نمایی