دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3028 ای صنم گلزاری چند مرا آزاری Aمن چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری

چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبی Aچند به دل آموزی مغلطه و طراری
آن که از آن طراری باز بر او برشکنی Aافتد و سودش نکند در دغلی هشیاری
ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مراAتار هم از لطف فنا زین فرح و زین زاری
هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین Aهر کی بخندد بود او در حجب ستاری
من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده ام Aبازبنگشاده ام این دان خبر سرباری
بار که بگشاده شود از پی سرمایه بودAمایه نداری تو ولی خایه خود می خاری
بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدوAمشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری

3029 آه که دلم برد غمزه های نگاری Aشیر شگرف آمد و ضعیف شکاری

هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه Aدرد و غم چون تو یار و دلبر باری
از پی این عشق اشک هاست روانه Aخوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاندAتا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایش Aتا که نماند حزین و غوره فشاری
نک شب قدرست و بدر کرد عنایت Aبر دل هر شب روی ستاره شماری
بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بودAماهی بی آب را کی دید قراری
خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن Aاز تن بی عقل کی بیاید کاری
خلعت نو پوش بر زمین و زمانه Aخلعت گل یافت از جناب تو خاری
گر نبدی خوی دوست روح فشانی Aخود نبدی عاشقی و روح سپاری
خرقه بده در قمارخانه عالم Aخوب حریفی و سودناک قماری
بهر کنارش همی کنار گشایم Aهیچ کس آن بحر را ندید کناری
تن بزنم تا بگوید آن مه خوش روAآنک ز حلمش بیافت کوه وقاری

3030 سلمک الله نیست مثل تو یاری Aنیست نکوتر ز بندگی تو کاری

ای دل گفتی که یار غار منست اوAهیچ نگنجد چنین محیط به غاری
عاشق او خرد نیست زانک نخسبدAبر سر آن گنج غیب هر نره ماری
ذره به ذره کنار شوق گشادست Aگر چه نگنجد نگار ما به کناری
آن شکرستان رسید تا نگذاردAسرکه فروشنده ای و غوره فشاری
جوی فراتی روان شدست از این سوAکاین همه جان ها ز آب اوست بخاری
از سر مستی پریر گفتم او راAکار مرا این زمان بده تو قراری
خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت Aماه غریب از چو من غریب شماری
گفت مخور غم که زرد و خشک نماندAباغ تو با این چنین لطیف بهاری
هفت فلک ز آتش منست چو دودی Aهفت زمین در ره منست غباری
دام جهان را هزار قرن گذشتست Aدرخور صیدم نیامدست شکاری
هم به کنار آمد این زمانه و دورش Aعاشق مستی ز ما نیافت کناری
این مه و خورشید چون دو گاو خراسندAروز چرایی و شب اسیر شیاری
جمع خرانی نگر که گاوپرستندAیاوه شدستند بی شکال و فساری
رو به خران گو که ریش گاو بریزادAتوبه کنید و روید سوی مطاری
تا که شود هر خری ندیم مسیحی Aوحی پذیرنده ای و روح سپاری
از شش و از پنج بگذرید و ببینیدAشهره حریفان و مقبلانه قماری
چون به خلاصه رسید تا که بگویم Aسوخت لبم را ز شوق دوست شراری
ماند سخن در دهان و رفت دل من Aجانب یاران به سوی دور دیاری