دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3026 خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی Aکاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی

کاش بدانستیی بر چه در ایستاده ای Aکاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی
چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک Aچشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی
شیر فلک زین خطر خون شده استش جگرAراست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی
ای گل تر راست گو بر چه دریدی قباAای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی
ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشه هاست Aهر دم کف می کنی بر چه گهر عاشقی
آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ Aور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی
جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک Aلیک تو ای روح پاک نادره تر عاشقی
ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخورAچون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی

3027 نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری Aصف سلیمان نگر پیش رخ آن پری

آن پریی کز رخش گشت بشر چون ملک Aیافت فراغت ز رنج وز غم درمان پری
تربیت آن پری چشم بشر باز کردAیافته دیو و ملک گوهر جان زان پری
ما و منی پاک رفت ماء منی خشک شدAگشت پری آدمی هم شد انسان پری
دیده جان شمس دین مفخر تبریز و جان Aشاد ز عشق رخش شادتر از جان پری

3028 ای صنم گلزاری چند مرا آزاری Aمن چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری

چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبی Aچند به دل آموزی مغلطه و طراری
آن که از آن طراری باز بر او برشکنی Aافتد و سودش نکند در دغلی هشیاری
ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مراAتار هم از لطف فنا زین فرح و زین زاری
هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین Aهر کی بخندد بود او در حجب ستاری
من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده ام Aبازبنگشاده ام این دان خبر سرباری
بار که بگشاده شود از پی سرمایه بودAمایه نداری تو ولی خایه خود می خاری
بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدوAمشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری