دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3024 بستگی این سماع هست ز بیگانه ای Aز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه ای

آنک بود همچو برف سرد کند وقت راAچون بگدازد چو سیل پست کند خانه ای
غیر برونی بدست غیر درونی بترAاز سبب غیریست کندن دندانه ای
باد خزانست غیر زرد کند باغ راAحبس کند در زمین خوبی هر دانه ای
پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خارAریش نگه دار از آن دوسر چون شانه ای
از سبب آنک بد در صف ترسنده ای Aگشت شکسته بسی لشکر مردانه ای
خسرو تبریزیی شمس حق و دین که اوAشمع همه جمع هاست من شده پروانه ای

3025 جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای Aآب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای

مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای Aدل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای
گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت Aگیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای
چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم Aچون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای
از نظر لم یزل دارد جانت تگل Aپرتو خورشید را تو به گل اندوده ای
گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهرAای تو شکم خوار چند در هوس روده ای
از اثر شمس دینست این تبش عشق توAوز تبریزست این بخت که پرورده ای

3026 خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی Aکاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی

کاش بدانستیی بر چه در ایستاده ای Aکاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی
چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک Aچشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی
شیر فلک زین خطر خون شده استش جگرAراست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی
ای گل تر راست گو بر چه دریدی قباAای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی
ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشه هاست Aهر دم کف می کنی بر چه گهر عاشقی
آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ Aور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی
جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک Aلیک تو ای روح پاک نادره تر عاشقی
ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخورAچون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی