دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3023 قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای Aهمدم ما یار ما نی دم بیگانه ای

بادیه ای هایلست راه دل و کی رسدAجز که دل پردلی رستم مردانه ای
نی دل خصم افکنی بل دل خویش افکنی Aنی دل تن پروری عاشق جانانه ای
چونک فروشد تنش در تک خاک لحدAرست درخت قبول از بن چون دانه ای
عاشق آن نور کیست جز دل نورانیی Aفتنه آن شمع چیست جز تن پروانه ای
مسرح روح الله است جلوه روح القدس Aزانک ورا آفتاب هست عزبخانه ای

3024 بستگی این سماع هست ز بیگانه ای Aز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه ای

آنک بود همچو برف سرد کند وقت راAچون بگدازد چو سیل پست کند خانه ای
غیر برونی بدست غیر درونی بترAاز سبب غیریست کندن دندانه ای
باد خزانست غیر زرد کند باغ راAحبس کند در زمین خوبی هر دانه ای
پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خارAریش نگه دار از آن دوسر چون شانه ای
از سبب آنک بد در صف ترسنده ای Aگشت شکسته بسی لشکر مردانه ای
خسرو تبریزیی شمس حق و دین که اوAشمع همه جمع هاست من شده پروانه ای

3025 جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای Aآب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای

مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای Aدل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای
گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت Aگیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای
چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم Aچون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای
از نظر لم یزل دارد جانت تگل Aپرتو خورشید را تو به گل اندوده ای
گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهرAای تو شکم خوار چند در هوس روده ای
از اثر شمس دینست این تبش عشق توAوز تبریزست این بخت که پرورده ای